تبليغاتX
. . . توهم

. . . توهم

کوچ

 

الکی الکی ... رفتم کافه ی مسیو پرنر

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت   توسط توهم 

 

باورم نمی شد تویی که یه روزی اونقد برام الکی بودی که برا راه دادن راه ندادنت یه ثانیه هم فکر نکنم، حالا تبدیل شده باشی به مشکلی زمستانی که نمی دونم چه طوری کجا کی می شه حلت کرد ...

مشکل زمستانی من!

رکورد دار تحمل در برابر سکوت من تویی. شد دقیقا 7 ساعت و 35 دقیقه که باهام بودی و من حرفی نزدم و تو هم اوایل با تعجب و بعدش با آرامش همراهیم کرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت   توسط توهم  | 

داد و بیداد راه انداخته بودیم سر خاطره، وسطاش چند بار گفتیم که تو کاملا مخت تعطیله. یهو از اتاق پرید بیرون گفت:

آره من تعطیلم، خوش به حال شماها که وازین، پاشین بیاین منم وا کنین!

 

چند ثانیه ما سه تا انگار که مرگ مغزی شده باشیم همدیگه رو نگاه کردیم و بعد .... اولین بار در عمرم بود که وسط دعوا همه از خنده منفجر شدن!

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت   توسط توهم  | 

می

خوام

برم

رو برگای پاییز

پیاده

را

برم

تنها

ی

تنها

بدون

تو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت   توسط توهم  | 

? What did you expect

 

بعد از 15 روز ... دقیقا 15 روز ...

کلاسم تشکیل نشد. اما نرفتم پی کارم. وایسادم. وایسادم. وایسادم. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت ... کلاسش تموم شد. اومد دنبالم. داشت با موبایل حرف می زد. اومدم بگم سلام، گفت سیسسسس! خفه خون گرفتم. از خاطره پرسید منم جریان ازدواجشو گفتم و زدم زیر گریه و چشمام سیاه شد و گفتم زود باشه پیاده م کنه، گفت احمق. گفت اون داره ازدواج می کنه تو ناراحتی؟ گفتم اون داره می رینه به زندگیش. انگار تازه روشن شده باشه، زد بغل سرشو گرفت تو دستاش گفت بیا خودت بشین اینجاها رو بهتر بلدی ...

انداختم پشت یه کامیونه، خفه خون گرفتیم تا خونه/

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت   توسط توهم  | 

 

من دچار بی حرفی ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط توهم  | 

 

 روسریم افتاد. تا خونه سرم نکردم. باد می خواستم. بپیچه لای موهام. عین فیلما.

اما بادم نمیومد ...

همدم تنهایی های من، این تابستون، یه دختربچه ی افغانی بچه سرایداری بود که وقتی عصرا می رفتم می شِستم زیر درخت گردوی ته باغ، می اومد برام سیب می آورد. سیب ترش.

دلم براش تنگ شده. اسمش شبستان بود ...

"شبستان" دخترک چشم سبزی که موبایل همیشه سایلنتم را با تعجب نگاه می کرد ... اوهوی ... تو چرا دیگه زنگ نمی زنی؟ ه ا ن ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت   توسط توهم  | 

 

ای لعنت به کلمات

این کلمات از خود راضی

این کلمات از خود راضی

این کلمات از خود راضی

این کلمات از خود راضی

این کلمات از خود راضی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت   توسط توهم  | 

پ.ن !

 

پ.ن1: دروغ گفتم ... امروز که وایساده بود سر فرشته و فس زد تا سوار شه و ماشین عقبی بووووووق می زد و منم دااااااد زدم که زود باشه و در کمال آرامش گفت سلام و صداش گرفته بود و عطسه می کرد و حالش خوب نبود ولی نشست که رانندگی کنه، دلم براش سوخت ...

 

پ.ن2: هم دلم سوخت، هم احساس کردم بی تفاوت نیستم درباره ش ...

 

پ.ن3: هم احساس کردم بی تفاوت نیستم درباره ش، هم اصلا ناراحت نیستم که کنارم نشسته!

 

پ.ن4: نات اونلی احساس کردم اصلا ناراحت نیستم که کنارم نشسته، بات آلسو فهمیدم که خوشحالم هستم پیششم.

 

پ.ن5: اما فقط در همین حد که گفتم! فقط !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت   توسط توهم 

بابا آخه منو چه به تو ؟ من حتی حرف عادیتم نمی فهمم! تو هم که اینو نمی فهمی. می دونی چیه؟ من آخه خودمو سپردم به سیل. حس و حال ندارم ببینم چی داره می شه و چی می خواد بشه که. تو هم این وسط هی حرف بزن.

می خوای بدونی حرفات مثل چیه برام؟ دقیقا انگاری نشستی یه جای ساکت مثلا لب دریا که فقط صدای موج میاد یا توی یه جنگل که گاهی صدای دارکوب میاد، اون وقت یکی هی از یه جای دوری داد و بیدا می کنه و تو خیلی نا مفهوم می شنوی. دقیقا همین ... می شنوی اما نمی فهمی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت   توسط توهم 

بچه پر رو می گه دیروز داشتیم با امین حرف می زدیم. امین گفت مریم خره، به جای اینکه بشینه درسشو بخونه و لذتشو ببره، هی فکر می کنه، هی فکر می کنه.

کاش می دونست همون موقع موبایلم داشت خودشو جر می داد ... ب ا ب ا  بود ... بعد که برنداشتم، اس ام اس داد که ... بابا کجایی؟ دارم می ترکم ...

احمق بی شعور حالا هی فکر کن که این مریمه خره خوشی زده زیر دلش هی تو فکره هیچی هم نمی گه ... اینام مثل همه ی آدمای آشغال دیگه ن که از "تو" فقط همین "تو" رو می بینن ... به ذهنشونم نمی رسه که شاید یه بُعدهای دیگه ای هم داشته باشی.

دیگه حس و حال فحش دادن ندارم ... من با همه چیز کنار میام ... الا اینکه کسی بخواد خودشو قاطیه چیزایی که بهش ریطی نداره بکنه ... من با همه چیز کنار میام ... اینو یه بار برای همیشه تو زندگیم ثابت کردم. تمام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت   توسط توهم 

ماهواره

 

همین روزا میان جمعش می کنن می برن، اون وقت من وقتای اعصاب خوردی کز کنم یه گوشه "در شهر" ببینم لابد ؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت   توسط توهم 

blindness

 

نمی تونستم به خودم اجازه بدم به خاطر دل خودم، خودم رو تو دلت جا کنم

نه به خودم، نه به کس دیگه ای که لیاقتشو نداره

بیداری نی نی ؟

اوهوم

حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن

بدم میاد ریشتو نمی زنی

این همه ریش چه معنی دارد؟ غیر تشویش چه معنی دارد؟

M a r y a m …

خوابت میاد؟ راستشو بگیا

و آنگاه که عطر بهارنارنج در آن کلام مقدس پیچید

مریم یه سری حرفا رو باید بهت بگم الان

Divooooooooooone

ببین، تو خیلی خری

می فهمی یا نه ؟

امشب دلم می خواست فقط تا صبح بزنم" ... m a r y a m " ولی ...

تو فکر می کنی اینا رو واسه خر کردنت می گم ؟  (راست)

کوشی؟

تو یه جورایی واسه من میوه ی ممنوعه ای ... از همون روز سیزده بدر نگران همین بودم

از ساغر او گیجست سرم

فکر می کنی چرا با وجود اینکه می دونستم نباید بیام تو، پا جلو گذاشتم؟

فکر می کنی من تا حالا کم دختر دیدم؟

بچه نشو دیوونه

دیر یا زود کسی باهات دوست می شد

مطمئن نبودم نمک نخوره و نمک دون نشکنه. به احتمال زیاد لیاقت نداشت

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

 

.....

 

مریم؟

 

م ر ی م ؟

 

م     ر     ی     م     ؟

 

م          ر          ی          م          ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت   توسط توهم 

 

چقدر تا انتهای این دلتنگی حرف دارم

 ساعت را بخوابان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت   توسط توهم  | 

 

دوست پسر هم مثل بچه س دیگه!

داشتنش یه جور دردسره، نداشتنش یه جور!

 

" فرازهایی از وصیت نامه ی خاطره "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت   توسط توهم 

من: ببین آدرس خونتونو بده این کتاباتو با پیک برات بفرستم.

اون: اممممم

من: خب بدو دیگه بابا .

اون: نمی تونم آخه آدرس خونمونو بدم!

من: چرااااااااا !؟؟

اون: آخه خونمونو عوض کردیم ! !

من: آهان!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت   توسط توهم  | 

 

هرکه دلارام دید...از دلش آرام رفت....

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

بگو ... بگو

 بارون که نم زد

 رسمو به هم زد

 باز بر می گردی ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

به نام پ د ر

آهای حبیبه ... پدر تو، نبود و نبود . خب؟

اما پدر من، بود و نبود.

می فهمی ؟

منم پام رفت رو مین ... خیلی وقت پیش. منم متلاشی شدم. خیلی وقت پیش. منم داد زدم، منم درد کشیدم، منم دق کردم وقتی دیدم بازم تنهام ... منم پام قطع شد حبیبه ... ولی بی خیال ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

 

خاموش باش ، مرغک دریایي
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب

شاملو

.

.

.

می خوام برم ..

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت   توسط توهم  | 

دخترک یک ساعت تمام رقصید. اشک ریخت و رقصید. زار زد و رقصید. بعد که دیگر اشکهایش نیامدند، خندید و رقصید. دخترک شاعر نبود. قهوه دوست نداشت. دلش برای کبوترها نمی سوخت اما تیرکمان را هم دوست نداشت. دخترک فقط تنها بود. همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

 

مثل همون روزی که رفته بودیم انقلاب دنبال کتاب متون. هیچ جا نداشتن. بدوبیراه می گفتیم به استاد بی مزه مون که چه کتاب نایاب بی خودی معرفی کرده. تو از امتحان اومده بودی بیرون. کتاب ما دستت بود! ... و دادیش به ما! البته کار خاصی نکردی خب. دیگه لازمش نداشتی آخه.

یا اون روز که شبو برگردون به اول رو می خوندم و گفتی که یه ربعه خودمو از بلوار اسفندیار برسونم انقلاب و من از اونجا که بودم تا ونک پیاده اومدم و توی راه با خونسردی مجله ی آشپزی هم خریدم عکساشو نیگا کردم! بعد که رسیدم هم تقصیر دوست دختر اون دوست عزیزت شد که کل انداخت که تو عمرا بتونی فلافل میدون انقلاب بخوری و زنده بمونی! ...

حس اون روزا رو دارم. یه جور تنهایی پارادوکسیکال ... فقط صدای اون دختره که توی بزم مهستی و ستار (!) شعر دکلمه می کرد رو دوست دارم ... مخصوصا اونجا که می خونه: " شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد ... "

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت   توسط توهم  | 

 

بعد از عمری منو تو خیابون دیده دست انداخته دور کمر اون دوست پسر ایکبیریش، نیششو باز کرده، می گه واااااااااا ! ریاضی میاضی می خونی؟!؟؟ تو که می خواستی پیکاسوی دوم بشی! از همون اولشم کله خراب بودیا!

خیلی خودمو کنترل کردم که نزدم تو دهنش ... لبخند زدم. تو چشماش نگاه کردم. چشمک زدم. رفتم !

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

 

خدایا .... این آشغالا بی خودی بهت فحش می دن، مگه نه؟

من همیشه ازت دفاع کردما ...

این دفعه اما همه ی تهدیدام جدیه ...

خ د ا ی ا .... صدا میاد!؟

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

می بینی من اعصاب ندارما ...

 اما نمی دونم چرا هوس کردی تمام ماه عسلتو رو اعصاب من پیاده روی کنی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت   توسط توهم  | 

 

انگار کن این ها را من نوشته باشم ... لعنت به این   ت ن ه ا ی ی  ...

 

 

دلم تنگ است برایت، نه برای تویی که حالا هستی، برای تویی که بودی، برای تویی که مُردی، برای همان مرد بلند بالایی که یک روز غروب پاییزی نیمه مهرماه رفت و با رفتنش نه در دنیای من که در دنیای خودش هم مُرد. دلتنگ مردی که با رفتنش یک چیزی، چیزی که نمی دانم چیست در دل من مُرد، چیزی که خیلی مهم بود و حالا مرده است و دیگر هیچوقت خدا هم زنده نخواهد شد، دلتنگ آن چیزی هستم که روزی در دلم می جوشید، دلتنگ آن گرما، آن شوق در نگاه، آن اشتیاق در قلب، آن دوستت دارمهایی که از انتهایی ترین دالان دل بر می آمد.
خسته ام، خیلی خسته.
از این آدمهای عوضی که به بهانه تنهایی آدم، در دلتنگی دل آدم را می کوبند، از این تنهایی لعنتی که مدام آدمهای عوضی را جلوی چشمت سبز می کند و از سر تنهایی مجبوری چند صباحی دروغهایشان را به دل بشنوی و به روی خودت نیاوری که هی یارو! من اگر چیزی نمی گویم از خریتم نیست که از سر تنهاییست که مجبورم ریخت نحست را تحمل کنم .
لعنت به این تنهایی، لعنت!

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت   توسط توهم 

 

گفتم باشه ...  می رم بوم می خرم ... کوچیک ... 30 در 18 ... گفتم یکی از همون طرحهای شلوغ پلوغ ذهنمو می کشم ... گفتم اصلا میریم نقاشی های مارک شاگال رو می بینیم یکی از همونا رو می کشم! ... گفتم وقتی کشیدمش می دمش مال تو باشه. تو دلم هم به ریش خودم می خندیدم ... گفتم بذار خوش باشه.

 

کنار یه مغازه نگه داشت. رفت توش. اومد بیرون گفت 30 در 18 نداشت، 40 در 25 خریدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت   توسط توهم  | 

من وقتی تنهام و کسی نیست خیلی می فهمم که کسی نیست. بعد آروم خل می شم ...

اما تو وقتی تنهایی و کسی نیست فقط یه طوریت می شه که نمی دونی چت شده! ... احتمال می دی مال گرمی هواس ... یا شایدم ترافیک تونل رسالت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت   توسط توهم 

رفتم بپرسم غذایی که تو یخچاله رو می شه گرم کرد خورد؟ که گفت کجایی تو؟ داشتم میومدم پیشت. بعد اومد پیشم و پرسید فردا کجام و کی می رم و کی میام و اوکی مراقب خودت باش و ...

رفت.

 

خب لابد وقتی گفت داشتم میومدم پیشت نباید خوشحال می شدم دیگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت   توسط توهم 

 فکر نکن ...

به اون شب زمستونی که آسمون داشت از برف منفجر می شد ولی نمی بارید فکر نکن ...

به رد چرخ هیچ ماشین گنده ای روی برف هم فکر نکن ...

دوستت داره ...

می فهمی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت   توسط توهم  |