برای پدر
چشمامو بستم ... فکر کردم اینجایی ... نزدیک من... دو تا دستامو گذاشتم رو صورتم و زدم زیر گریه ... فکر کردم تو هم بغلم کردی ... داری موهامو می بوسی ... آروم فشارم می دی ... می خوای ازم که آروم باشم ... چشمامو باز کردم، دیوارا فکر کرده بودن دیوونه م ...
تو خیالت نباشه ... به قول اون بچه قرتیا: فدای سرت اگه من خیلی تنهام ... فقط، کاش می فهمیدم کی اینجوری شدیم ... تو همه ی زندگیم بودی ... کاش می فهمیدی./
در این حالت چی کار می کردید؟
پ.ن: یه خبر بد ... فردا عیده ...
گفته باشم ...
شخصیت!
من: خاطره حیف که شخصیتم اجازه نداد وگرنه بهش می گفتم پسره ی پر روی آشغال که گاو و گوسفنداتو فروختی ماکسیما خریدی بیجا می کنی تو خیابون با موبایل حرف می زنی بیشعور ... غلط هم می کنی سر من داد می زنی عوضی ... برو بمیر آشغال فقط هیکل گنده کردی بلد نیستی اون دهنو باز کنی حرف بزنی بدبخت ...
خاطره: ماااااا ! این بود شخصیتت؟!!!!! .... من مرده ی این شخصیت تو ام!
پ.ن: ای اون کسی که من نگرانتم ... خوب باش ..
پ.ن: چرا؟
ببین ... ببین که هیچ کدوم از این قطره های بارون لعنتی نمی تونه جلوی جلز ولز مونو بگیره ... دیدی؟ ... کار از این چیزا گذشته! از خیلی چیزا گذشته!
اینا رو ول کن ... موبایلتو بردار ... شماره ی ۷ رو با تمام قدرت فشار بده ... ضایع شدی یا نه؟ این خاطره ی آشغال سر امتحان مداره ... درک کن!
تو هیچ هم نیستی .. همین!
می دانی؟ در این شهر کثیف، دخترکی وجود دارد که وقتی کسی به قصد داد زدن صدایش را بلند می کند، می ترسد ... و تو خوب می دانی که ترسش عصبی اش می کند ... آنقدر که پوستی بر لبهایش باقی نمی ماند.
می دانی؟ این شهر خیلی کثیف است ... آدمهایش کثیف تر ... و من، یکی از آن کثافتها هستم.
ابراهیم نبوی ... عاشقانه ها ... بوی تمشک وحشی
می تواند ساعتها در خیابان دنبال جای پایت نگردد
وقتی قرار نیست بیایی چه فرقی می کند چقدر دیر شده باشد؟
وقتی می روی چه فرقی می کند کجای دنیا باشی؟
وقتی نیستی ساعتها می ایستد
ــــ و خون در رگهای شهر منجمد می شود.
عزیزکم!
تو هرگز نمی توانی فکر کنی که هر سال ۳۶۵ روز است./
ببین! فکر نکن من با دو تا کامنت چرت و پرت که یه ذره رفت رو اعصابم ولی الان خندمو درمیاره زدم زیر همه چیز و اومدم اینجا! ... نه! اومدنم دلیل دیگه ای داشت که ایت ایز نان آف یور بیزنس ...
اما اینجا ... دقیقا همین اینجا! دخترکی هست که جواب بعضی کامنت های احمقانه رو خوووب می ده ... همین!
مرسی شهرزاد :)
SPSS
... و خداوند درد را با "اس پی اس اس" آمیخت.
ها ریرا، میدانم
حالا میدانم همهی ما
جوری غريب ادامهی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريهايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعهی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بیقرار،
جای تو خالی!
من اومدم اینجا ... سلام