تبليغاتX
. . . توهم

. . . توهم

افشین؟

وقتی تو تبلیغ این کنسرتها می گه: چهره ی مطرح موسیقی ایران ---- > افشین! ....، آدم دلش می خواد با تمام وجود بره تو دیوار!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

برای پدر

تو هیچ وقت راز این اشک ها رو نفهمیدی ... هیچ کس نفهمید ... من مهارت زیادی پیدا کردم تو رفاقت با این اشکا ... می دونی از کی؟ ... از وقتی که فهمیدم فقط اینان که می خوان راه پیدا کنن به تنهاییم.

چشمامو بستم ... فکر کردم اینجایی ... نزدیک من... دو تا دستامو گذاشتم رو صورتم و زدم زیر گریه ... فکر کردم تو هم بغلم کردی ... داری موهامو می بوسی ... آروم فشارم می دی ... می خوای ازم که آروم باشم ... چشمامو باز کردم، دیوارا فکر کرده بودن دیوونه م ...

تو خیالت نباشه ... به قول اون بچه قرتیا: فدای سرت اگه من خیلی تنهام ... فقط، کاش می فهمیدم کی اینجوری شدیم ... تو همه ی زندگیم بودی ... کاش می فهمیدی./

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

اگر شما یه کسی رو نزدیکتون داشته باشین که از روی دلسوزی هر چند وقت یکبار بخواد بفهمه شما چتونه و حیفید و اینا و بشونتتون یه جا شروع کنه به حرف زدن باهاتون و چون خودش هم اعصابش خرابه بعد از یه ذره حرف زدن کار به مشاجره بکشه و دعوا و در بهترین حالت با اخم و تخم هر کی بره تو اتاقش و .....

در این حالت چی کار می کردید؟

 

پ.ن: یه خبر بد ... فردا عیده ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

ببین یعنی اگه فقط یه بار ... فقط یه بار دیگه پاشی بیای تو خواب من، آن چنان بلایی سر خودمو تو و هر کی جلو دستم باشه میارم که از هر چی خواب و بیداریه پشیمون شن مردم دنیا ....

گفته باشم ...

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

شخصیت!

دیشب سر یه کوچه یه ماکسیمائه که داشت با موبایل حرف می زد از بغل خورد به من. چیزی نشد ولی بچه پر رو اولش خیلی داد و بیداد کرد و قلدر بازی درآورد ... منم ساکت وایسادم نگاش کردم تا خودش ماشینشو وارسی کرد دید چیزی نشده عذرخواهی کرد رفت!

من: خاطره حیف که شخصیتم اجازه نداد وگرنه بهش می گفتم پسره ی پر روی آشغال که گاو و گوسفنداتو فروختی ماکسیما خریدی بیجا می کنی تو خیابون با موبایل حرف می زنی بیشعور ... غلط هم می کنی سر من داد می زنی عوضی ... برو بمیر آشغال فقط هیکل گنده کردی بلد نیستی اون دهنو باز کنی حرف بزنی بدبخت ...

خاطره: ماااااا ! این بود شخصیتت؟!!!!! .... من مرده ی این شخصیت تو ام!

 

پ.ن: ای اون کسی که من نگرانتم ... خوب باش ..

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

از هر طرف که می ری دو راهیه ... د و   ر ا ه ی

پ.ن: چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

زندگی نصفه نیمه ... آدمهای نصفه نیمه ... عشقهای نصفه نیمه ... واقعیت نصفه نیمه ... حتی خوابهای نصفه نیمه ...

ببین ... ببین که هیچ کدوم از این قطره های بارون لعنتی نمی تونه جلوی جلز ولز مونو بگیره ... دیدی؟ ... کار از این چیزا گذشته! از خیلی چیزا گذشته!

اینا رو ول کن ... موبایلتو بردار ... شماره ی ۷ رو با تمام قدرت فشار بده ... ضایع شدی یا نه؟  این خاطره ی آشغال سر امتحان مداره ... درک کن!

تو هیچ هم نیستی .. همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

حالا هی زجه بزن که من تقصیری ندارم ... خوابهایم که دست من نیستند ... دستهایم نیز ...

می دانی؟ در این شهر کثیف، دخترکی وجود دارد که وقتی کسی به قصد داد زدن صدایش را بلند می کند، می ترسد ... و تو خوب می دانی که ترسش عصبی اش می کند ... آنقدر که پوستی بر لبهایش باقی نمی ماند.

می دانی؟ این شهر خیلی کثیف است ... آدمهایش کثیف تر ... و من، یکی از آن کثافتها هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

ابراهیم نبوی ... عاشقانه ها ... بوی تمشک وحشی

می تواند ساعتها در خیابان دنبال جای پایت نگردد

وقتی قرار نیست بیایی چه فرقی می کند چقدر دیر شده باشد؟

وقتی می روی چه فرقی می کند کجای دنیا باشی؟

وقتی نیستی ساعتها می ایستد

     ــــ و خون در رگهای شهر منجمد می شود.

عزیزکم!

تو هرگز نمی توانی فکر کنی که هر سال ۳۶۵ روز است./

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

دیگه آرایش نمی کنم. حالمو به هم می زنه اون پن کیک آشغال ... یا اون سایه های بد بو ... رژلب هم نمی خوام ... شاید ویتامین آ ... شایدم هیچی ... مهم هم نیست که خاطره بهم بگه مثل مرده های از گور درومده شدی ... شنیدی؟ ... مرده های از گور درومده ... اجازه هست سرم گیج بره؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

ببین! فکر نکن من با دو تا کامنت چرت و پرت که یه ذره رفت رو اعصابم ولی الان خندمو درمیاره زدم زیر همه چیز و اومدم اینجا! ... نه! اومدنم دلیل دیگه ای داشت که ایت ایز نان آف یور بیزنس ...

اما اینجا ... دقیقا همین اینجا! دخترکی هست که جواب بعضی کامنت های احمقانه رو خوووب می ده ... همین!

مرسی شهرزاد :)

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

SPSS

تو این اتاق بی پنجره، نمی خواد نگران حس چندشناکی باشی که شب وقتی می خوای از اون پارکینگ لعنتی بیای بیرون بهت دست می ده ... تو فقط توی این "اس پی اس اس" غرق شو ... نمره داره بد بخت!

... و خداوند درد را با "اس پی اس اس" آمیخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت   توسط توهم  | 

ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی!

 

من اومدم اینجا ... سلام 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت   توسط توهم  |