تبليغاتX
. . . توهم

. . . توهم

 

نترس برام ... من زنده م هنوز ... من دارم زندگی می کنم ... درسته سخت، اما خیلی راحت تر از اونیه که فکرشو بکنی ... آره ... مهارت پیدا کردم ... م ه ا ر ت ...

آره ... من هستم ... من زنده م ... من دوستای خوبی دارم، امکانات خوبی دارم ... قانع هم هستم! ... من سردم که می شه نمی دونم کدوم ژاکتم رو بپوشم ... با اینکه دارم یخ می زنم ولی کلی فکر می کنم تا یکیشونو انتخاب کنم ...  مثل الان که آخرش هم نتونستم انتخاب کنم و چشمامو بستم و یکیشونو کشیدم بیرون ... دیدی چقدر راحته زندگیم!؟ دیدی یا نه!؟

من درس هم می خونم ... کلی کار می کنم ... دنبال همه ی پروژه ها نفر اول منم که می رم ... تو اتاق بیشتر استادا رفتم! فکرشو بکن دکتر  *** کلی تحویلم گرفت ... اونقدر که اون پسره ی انتفاضه رو بیرون کرد که به سئوالای من جواب بده ... بهش گفت بعدا بیا! ... درس هم دوست ندارم بخونم ... انگیزه ندارم یعنی! این استادا هم که فقط قفس می زنن رو قفست! ... فردا امتحان دارم عزیز ... اما الان با این بچه کوچولوئه ی پسر عمه م فرقی ندارم از نظر فهم و شعور درسی! ... می دونی!؟ که چی حالا!؟ مثلا ترم پیش که با همین استاده یه درس داشتمو باز نمی خوندم و یهویی ساعت ۹ شب قبل از امتحان خاطره یه چیزی گفت که شروع کردم به جر دادن کتاب و شدم نمره ی دوم کلاس، چی شد!؟ ... ای بابا ... من زنده م عزیز ... زنده ی زنده ...

فقط شاید سردم باشه ... یا بغض داشته باشم ... که اینا هم دیگه مهم نیستن ... همین الان از پنجره نگاه کنی بیرون ........ نه ... تو که پنجره نداری ... ول کن حالا ... گیر نده ... می خواستم بگم اگه همین الان از پنجره بیرونو نگاه کنی، می بینی که همه ی آدما چه کوچیک چه بزرگ هم سردشونه هم بغض دارن ... ولی خب نمود ها فرق داره دیگه ... یعنی مثلا این خانومه که وایساده منتظر تاکسی و داره خودشو باد می زنه انگاری گرمشه، داره با موبایل هم حرف می زنه و می خنده ... نمود ها فرق دارن دیگه ... مگه نه؟

خلاصه که من زنده م ... اگر نگران بودی یه وقت، خواهش می کنم نگران نباش ... راستی! خاطرخواه هم دارم! نه زیاد! ولی خب هستن دیگه! همین دیروز یکیشون خورد تو حالش! بیچاره! من برا خودش این کارو کردم ... من که خودمو می شناسم! ... همین تو رو هم از دستم در رفت! هه ...

کاش این سه نقطه ها می تونستن احساسات آدمو نشون بدن ... اگه نمی دونستی اینم بدون که همیشه تموم احساساتمو می ریزم تو همین سه نقطه ها ... که البته بعضی وقتا تو دنیای واقعی نمود این سه نقطه ها می شه سکوت .... absolute silence ... دیدی چی شد!؟ حالا که فکر می کنم می بینم بیشتر وقتا در حال خالی کردن احساساتمم! یعنی اکثر وقتا سکوت ... عجب!

آره دیگه ... همه چیز همون جوریاس ... فقط اگه یادت باشه یه جسارت خفنی داشتم من! ... اونو الان دیگه ندارم!  فکر کنم یه مدل جسارت کاذب بوده که از بین رفته ... یه کوچولو هم بچه پررو بودم که اونم الان نیستم ... کم رو هم شدم تازه خبر نداری ! نمی دونم همین جوری که پیش برم تبدیل به چی می شم! احتمالا یه آدم دیگه دارم می شم ... اینام یه مدل دگردیسی ای چیزیه که دارم طی می کنم ... نه!؟ ... هه! دیدی هنوز هم تحلیل های من غیر قابل درکن!؟

آخرشم اینکه خیابونا هنوز همونن ... ماشینا هنوز شترن ... منم هنوز همون جوری شتری می رم! مردم فقط یه ذره بی احساس شدن! مثلا ممکنه بپیچی جلوشون بهت بگن ج*ن*د* خانوم! ... یه کوچولو بی احساس شدن فقط ... همین. یه یارویی هم هست یه آهنگ خونده می گه عشق گذشته از باد، دشت پر از گلایل، گم شده ی دو حرفی، خسته ی روز برفی! ... اینو همین طوری گفتم!

هنوز سردمه ... بازم حرف دارم راستشو بخوای ... ولی فردا امتحان دارم ... نمی دونم می دونی یا نه اما این استاده نمره براش خیلی مهمه ... فقطم جواب آخریه ... می رم پس ...

یه چیز دیگه ... خیلی آشغالی ... بای بای ///

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

سردمه، بغض دارم، کار دارم، کارامو نمی کنم، درس دارم، درسامو نمی خونم، سردمه، بغض دارم ...

 

هی! شادمهر خان ... اگه یه آهنگ خوب تو عمرت خونده باشی، همین " بی تو " ی این آلبوم آخریته ...

 

بی تو، تو این شبای بد، گریه م دیگه درنمیاد ... حرف غم انگیز دلم جز تو کسیو نمی خواد ... پس چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره ... دیو سیاه غصه ها تو ی کدوم شب می میره ...

پس چی بگم وقتی دلم، از دل تو دور می مونه ... وقتی که قلب پاک تو، هیچی ازم نمی دونه ...

 

حرف زدن راجع به پروژه ی نمونه گیری و ذل زدن به تمرینای حل نشده ی امتحان فردا ... راه خوبی برای فراموشی این بغض احمق نیست ... باور کن ///

 

سردمه ... س ر د م ه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

فرض کن دو نفر دارن که هم دیگه رو دوست دارن، دارن راجع به "این عشق الهی ست" حرف می زنن! اون وقت تو، توی تخم چشمشون نگاه کنی و بگی: ولی این عشق شما بدجوری ارادیست ها!

لازم بود بگم باور کنین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

می دونی چیه خدا؟ ... الان دلم می خواست فیلم حکم + چهارشنبه سوری از تو آسمون می افتاد وسط اتاق من ... تو که برات کاری نداره!؟ داره!؟

اینجا نوشته بود فیلم چهارشنبه سوری، درباره ی خیانت نیست، درباره ی تنهایی ست: "درباره‌ی آدم‌های تنهايی‌ که کنار هم زندگی می‌کنند و اگر به پر و پای هم می‌پيچند و سر و گوش‌شان جای ديگری می‌جنبد، برای فرار از اين تنهايی‌ست. "

نمی دونم شاید درست می گه ... ولی امیرعلی اینو نمی دونه، امیرعلی اینو نمی فهمه ... و هیچ گناهی هم نداره ... هیچی ... می دونی؟ امیرعلی این فیلم، پسر بچه ی بی ریختی بود که وقتی گریه می کرد، قلب من مچاله می شد و دلم می خواست اینجا بود تا یادش بدم گریه نکردن چه جوری ممکن می شه ...

پ.ن: می دونم گیر دادم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

ب  ی    ت  ا  ب  ی 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

شادمهر عقیلی می گه:

 

پس چی بگم تا دل من، لحظه ای آروم بگیره ...

دیو سیاه غصه ها، توی کدوم شب میمیره؟

 

 

پ.ن: هه !

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

هشت ونیم

هشت و نیم جای دنجیست ...

هشت و نیم جای ساکتی ست ...

هشت ونیم جای خوبیست ...

 

هشت و نیم جاییست که می توانی تمام کنی چیزی را که هرگز نبوده است ... هشت و نیم جاییست که می توانی تصورات و خاطرات کسی را خاتمه دهی که کسی نیست و نبوده است ...

 

هشت و نیم جاییست که خاطره می تواند وادارت کند بخندی ... هشت و نیم جاییست که امین می تواند اصرارت کند که درس بخوانی ... هشت و نیم جاییست که می توانی عشق کنی با نوشته های علی راجع به کتابی در باب فلسفه ... و بفهمی چیزهایی که تو از فلسفه می دانی بیشتر می تواند باعث خنده شود تا فکر و بحث ...

هشت و نیم جاییست که می توانی فکر کنی ... ذل بزنی به فنجان قهوه ی نیم خورده ی علی و بخندی به ملاصدرا و فلسفه بافی هایش ... می توانی به جای این حرفها آن آهنگ « بی تو » ی شادمهر عقیلی را زیر لب زمزمه کنی ... می توانی حتی فریادش بزنی ...

می توانی از لابه لای دود سیگار معلق در هوا، در نگاه آدمها تنهایی را بخوانی ... می توانی همان وسط بمیری ... باور کن ... من امتحان کردم ...........

 

هشت و نیم کافه ی خوبیست ...

پ.ن: . . .  دستم درد نکنه عجب تبلیغی کردم براشون!  . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

خانوم فرخزاد ... بعضی وقتا بد جوری جواب می دین ها :

/ دل من می خواهد با ظلمت جفت شود . . . /

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

دلم تنگ است ...

دلم می سوزد از باغی که می سوزد ...

نه دیداری، نه دیداری، نه دستی از سر یاری ...

مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری

 

عجب آشفته بازاریست دنیا ...

عجب بیهوده تکراریست دنیا ...

عجب خواب پریشانیست دنیا ...

 

 

پ.ن: عجب خواب پریشانی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

شکستنهایت را خیالی نبود ... تنها اگر دل را بی خیال می شدی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

یاد روز سیزده بدر افتادم ... ۲ تا  آبمیوه ... ۲ تا شیر کاکائو ... یه دایره ی ۴ ضلعی ...

هی با تو ام ! برای من ای مهربان چراغ بیاور ....

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

خاطره

می ترسم ... م ی   ت ر س م  ... می فهمی؟ می ترسم از نبودن ها ...

گریه کردم ... وقتی خاطره باهام حرف می زد، من گریه می کردم ... وقتی سرزنشم می کرد، من گریه می کردم ... می دونی؟ ... گریه چیز آشغالیه ... گریه م که تموم شد، تا خونه شون، دستای خاطره رو می بوسیدم .... م ی  ب و س ی د م  ... باید باشه ... همیشه باید باشه ... باش ...

کاش بدونی چقدر برام ارزش داری ...

ایمان میارم به خیلی چیزا وقتی تو دلم دارم حس می کنم که امروز حوصله ی کلاس متون رو ندارم و تو یهو انگار از آسمون فرود میای تو دانشگاه ما و می ری سر کلاسم و برام حاضر می زنی و میای بیرون و با هم می ریم و بعد از اینکه اشکمو درآوردی، برام بستنی می خری ... خیلی دوستت دارم الاغ!

پ.ن: دلتنگی برای چیزی که نیست///

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

شدت نبودن ها آنقدر زیاد شده که حتی خوابهایم هم دیگر خالیند ...

می دانم تا چند وقت دیگر تمامی بودن ها برایم در همین یک واژه ی کهنه ی بی مصرف خلاصه می شود ... تنهایی////

                            

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

حقیقت چیزیست مثل تو ...

نمی دانم می دانی یا نه ... اما اینجا ... یه زمانی روزگاری بود. . . اما الان ...

هی! یادت باشد که من هنوز هم سر حرفم هستم! این شهر حتی لیاقت یک سلام را هم ندارد ... اما ... می دانی؟ حقیقت چیز دیگریست ... همیشه حقیقت چیز دیگریست ... این را هیچ وقت فراموش نکن ...

حقیقت چیزیست در مایه های استفراغ ... چیزیست شبیه پستی آدمهای کثافت این شهر ... چیزی مثل بدبختی و تنهایی و بی خاصیتی آدمی مثل من ...  چیزی مثل اشک ... مثل حرص خوردن، مثل یک عذاب وجدان لعنتی ... چیزی مثل اشک ... می فهمی؟    ا ش ک  . . .

حقیقت چیزیست مثل تو ...

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 
 شهرزاد امروز داشتم فکر می کردم که این عکست خیلی معرکه س!
 
                  
+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

یه آهنگ خونده این محسن چاوشی می گه: آب تو بیابونت شدم ... اما بازم نیومدی!

 یعنی چی ی ی ی ی ی ی آخه!!!!؟؟؟

یه بار دیگه هم نوشته بودم این آهنگه بود می گفت :

می گن که تو دروغ می گی ...بگو که راست نمی گن!
می گن که تو راست نمی گی.... بگو که دروغ می گن!
 
من با شاعر این شعر کار دارم!
خجالت چیزیست که می گویند چیز خوبیست!
 
+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

من: خاطره باز توی خونه گرد و خاک کردی تو؟! این چه قیافه ایه؟

خاطره: هه! گرد و خاک!؟ ... این بار لودر آوردم خاک برداری کردیم رفت!

من:  آهان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

سالها پیش که کودک بودم

 سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند می زد با عشق ...

 و من آنروز با خود می گفتم که آخر این هم شد کار؟

 ولی امروز که دیگر خبری از او نیست،

 نقش یک دل که به روی چینی ست، ترکی دارد و من

 در به در کوه به کوه در پی بند زنی می گردم ....

   . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

هی تو!

 

کاش می دانستی، دست در تنگ بلورین زدن و تر نشدن یعنی چه . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می‌بینم که می‌آیی
ترا از دور می‌بینم که می‌خندی
ترا از دور می‌بینم که می‌خندی و می‌آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند

 .....

برایم شعر خواهی خواند ... ؟ ؟ ؟ /////

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

 

دانشگاه خاطره اینا جای جالبیه ... البته برای من! چون می تونم روی چمنهای پایین دنشکده شون بشینم و بخندم به بدبختی آدمایی که توی یکی از خفن ترین قطب های علمی کشور برای کپ زدن یه دونه تمرین مثلا مدار، چنان منتی از هم می کشن که بیا و ببین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

آهای شهرزاد و حامد و علیرضا و اسماعیل و یلدا و پردیس و چمی دونم هر کسی که یه بار هم شده اینجا کامنت گذاشته، از این به بعد اگه حرفی داشتین آف بذارین لطفا! مرسی

 

پ.ن: دلیلشم اینه که من شاید بخوام روزی ۲۶۸ تا پست بزنم! یه ذره بی مزه می شه اگه این کامنت دونیه باشه دیگه!؟ نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت   توسط توهم 

می بخشید آقای صالحی ... می بخشید که شعرتونو به گند می کشم ... اما کاش اینجاشو اون جوری که من می گم می گفتین:

دیر آمدی ری را ... دیر آمدی ... حالا هم نمان ...

برو ... من به سرنوشت مشکوکم ... می فهمی ری را؟

 

پ.ن: اون آهنگه بود ... کجاست مادر کجاست گهواره ی من! .. هی مامان! کاش خونه بودی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

چیزی که نتونستم بگم این بود ...

دلم را گم کرده ام ... و یا شاید جایی، از روی بی حوصلگی ـــ بی حواسی ـــ جا گذاشتمش ... دلم را گم کرده ام ... اما نه نزد کسی، نه پیش فردی، که در میان مشتی درد دل ... لابه لای تعدادی خاطره ی قدیمی ... دلم، جایی، زیر بی حوصلگی هایم، در کنار افسردگی هایم جا مانده ... و تنهاست ... و می ترسد ... و می لرزد ... و لبی ندارد که پوستش را بخورد ... و چشمی ندارد که اشکی بریزد ... و سینه ای ندارد که توداری کند ...

حالا تو هی مرا بترسان از روزی که این دل گم شده کار دستم دهد ... می فهمی یا نه؟ می گویم دلی ندارم ... باز هم بگویم؟ ... بفهم عزیزم ... بفهم عزیز دلم ... بفهم و مطمئن باش./

پ.ن: مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری ... می فهمی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

ببین! اینکه من الان زیر چشمام سیاه شده و حوصله ندارم برم پاکشون کنم فقط و فقط به خاطر اینه که دیشب ساعت هشت و نیم، نیمه جان رسیدم خونه و عین این خل ها آب زدم به صورتم و ریمل هام ریخت و وقتی دست کشیدم پاکش کنم بدتر پخش شد و من مقادیری حرف رکیک تو سرم چرخید و بی خیال شدم! ... این ریمل زدنم هم کاملا از سر جو گیری بود چون قرار گذاشته بودم در هر صورتی آرایش نکنم چون خودم رو موظف کرده بودم که پوستمو دوست داشته باشم و این بهانه ی خوبی بود برای تنبلی صبح ها! ... فرض کن فقط یه ضد آفتاب بزنی و جیم شی بیرون! حالا این دخترها هی پا می شن صبح اول صبح هی چرت و پرت می زنن به صورتشون! من چون خودم تجربه دارم، می دونم چقدر احمقن! ...

پ.ن۱: دیروز سر کلاس، بغل دستیم گیر داده بود تو چرا سنجاق قفلی های باز می کشی! تو دستت نره!

پ.ن۲: تو انگاری نمی فهمی من چی می گم ... آهاااااای ... بگو که گل نفرستد کسی به خانه من/

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

نمی دونم چرا من و خاطره از فحش دادن به هم بیشتر لذت می بریم تا قربون صدقه رفتن! مثلا من امروز عشق کردم وقتی دیدم حرصشو درآوردم و بهم می گه ای مرده شور توی خاک بر سر الاغو ببرن! ... حقش بود آخه ... باید عادت کنه حرفای خودمو به خودم برنگردونه! من اونا رو برای اون می زنم! نه برا خودم که!

...

از فردا می رم دانشگاه ... هیچ غلطی نکردم تو عید ... امیدوارم اون خرخوانای بی خاصیت که تا الان هر دو تا پروژه شونو انجام دادن جلو چشم من آفتابی نشن! من تا حالا فقط لطف کردم سرچ کردم سایت اون سالنامه آماری رو پیدا کردم که تازه برم از توش داده جمع کنم! spss که دیگه هیچی ... بره جلو بوق بزنه ...

 

پ.ن: بگو که گل نفرستد کسی به خانه من . . . /

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

مرا ...
لا به لای کدام خاطره جا گذاشته ای
که این قدر بوی تو را می دهم ؟!

مرا ...

به کدام آرزو پیوند داده ای
که این قدر
احساس سنگینی می کنم ؟!


مرا ... برای کدام تنهایی نگاه داشته ای؟!

 

 

پ.ن: کپی رایت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

هی!

کاش می دانستی قلب من ضعیفتر از آنی ست که چشمهایم نشان می دهند. کاش می دانستی من و ترس چقدر به هم نزدیکیم. کاش می دانستی بغض ها، می توانند گاهی همان یک ذره تاب و توان منو تو را هم باد هوا کنند.

هی! ببینمت ... تو اصلا به این فکر کرده بودی که شانه های من چقدر کوچکند؟ ... من گفته بودم شانه های ستبر را دوست دارم! اما نگفتم که شانه هایم ستبرند ... گفتم؟

اما خیالت نباشد ... راجع به شانه ها هم فکر نکن ... راجع به بغض هم ... چرا که من، غروری دارم به بلندای همه ی این ها ... خب؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

چرا این روزا هی می رم تو رویا؟ ... وقتایی که به خودم میام جالبه ... قیافه م جالبه ... یا کارای عجیب کردم یا اتفاقای غریب داره می افته ... مثل امروز که وقتی به خودم اومدم دیدم نشستم رو صندلی عقب و امین داره رانندگی می کنه و با خاطره می خندن که لایی کشیدن کار خوبی نیست ... و من نگاه می کنم به کتاب شاملویی که دستمه و یادم میاد که یه سالی می شه دست خاطره بوده و یادم میاد که صبح بهم پس داده! ... فقط یادم نمیاد کی سوییچ رو دادم به امین ... خاطره آهنگو زیاد می کنه: یکی داره ناله می کنه که "حالم بده، حالم بده" ... زیر لب می گم زرشک ... یا یه چیزی تو مایه های "دل خوش سیری چند؟"

کتاب فروشی های انقلاب، کتابی که من می خواهم را قایم می کنند ... چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

دستم درد نکنه! چی ساختم!

تشویق لطفا !!

در ضمن! نظرات و پیشنهادات سازنده رو هم خریداریم! اینو گفتم که اگه خواستین به رنگ پریدگیش فحش بدین راحت باشین!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

فال

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟    مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟

پ.ن: حافظ هم برره می دیده احیانا؟

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

حوصله کن ری را ... خواهیم رفت.

می دانی؟ سخت است گشتن و گشتن و نیابیدن چیزی که می دانی کجاست ... سخت است دیدن و شنیدن و لمس نکردن کسی که می دانی نیست ... می دانی نمی آید ... می دانی ... همه چیز را می دانی ...

سخت است کلنجار رفتن با این دقیقه هایی که نه دوست داری بمانند و نه انگیزه ای داری که بگذرند ... سخت است کشتن فکرهایی که می دانی نمی میرند ... سخت است تلاش برای رسیدن به چیزی که نیست ... چیزی که   ن ی س ت./

هی! ببینم، تو اصلا مفهوم مرگ را می دانی؟ ...بگذار من برایت بگویم: مرگ یعنی تعجب ... یعنی ندیدن ... یعنی تمام شدن. فهمیدی؟

این پارک جمشیدیه هم برای خودش کتابیست غیرقابل خواندن از خاطرات ... خاطرات یک دخترک دبیرستانی که پدر و عمویش به پایش نمی رسیدند در دویدن ... در خندیدن ... در عکس گرفتن های بی موقع ... و در این روزهای بارانی، وسط آن آلاچیق پایین پله های بعد از بوفه، وقتی به خودت می آیی که امین دارد خاطره را ساکت می کند تا روی اعصاب خوردی های تو دقیق شود ... خدا عاقبتمان را خیر کناد ./

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

 

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

« من دیگه حتی نمی تونم بشینم با یه نفر دو کلام حرف حساب بزنم. یا سه شماره حوصله م سر می ره، یا اون قدر طرف رو موعظه می کنم که اگه شعور داشته باشه باید صندلی شو ورداره بکوبه تو سرم.»

Franny and Zooey ... J. D. Salinger

هنوز با این کتاب درگیرم ... نمی دونم آقای داریوش مهرجویی چه طوری اونقدر باهاش درگیر شده که بتونه ازش فیلم پری رو بسازه ... خوندنش اعصاب می خواد ... اما بعضی جاها اونقدر حرفاش به زندگیم نزدیکه که دلم می خواد کتاب رو پرت کنم به دیوار ... نمی دونم این نویسنده ی امریکایی می دونسته کسی مثل من این قدر با نوشته ش درگیر می شه یا نه./

باید برم شهر کتاب اون یکی کتابش « ناتور دشت » رو هم بخرم ... تو این هوای مزخرف بارونی، که هر چی هم به خدا می گم تمومش کن گوش نمی ده، کتاب خوندن تنها کاریه که می تونم بکنم./

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

هی!

 پاشو اون سنتور قدیمی رو از زیر اون همه خاک و خرت و پرت بیار بیرون ....

 می خوام "گل گندم شکفته" رو بزنم ...

 

تکمیل: هر چی ور می رم این نارنجی های اینجا طوسی نمی شه ... اَه/

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

It's Such a Lonley Sky

بارون ... بارون ... بارون ...

۴ راه جهان کودک ...  منی که باز قفلم ...

بارون ... بارون ... بارون ...

 امین! خاطره رو می ذارمش اسکان ... زود بیا ببرش ...

مریم! بمون پیشش تا من بیام ...

نمی شه ... ۱۲ باید خونه باشم ...

نه! خودت هم باش، یه ناهار بدهکارم ...

نه ... زود بیا ... سپردمش به تو ... خدافظ

من ... تنهایی ... آدمهای تنها ... تنهایی آدم ها ... دخترکی که هم دور شدنش را تماشا می کنم هم اشتیاقش را، هم عشقش را ... عشقی که تو این بارون خوووب داره جوونه می زنه ...

دوباره من و تنهایی و چراغ قرمزهای بی تفاوتی ...

جناب آقای کریس دی برگ ... این آهنگ Lonley Sky  تون رو خیلی دوست دارم ... اونجاش که فریاد می زنین:

Take Care ... It's Such a Lonley Sky

They'll trap your wings my love and hold your flight

They'll build a cage and steal your only sky

Fly away, fly to me, fly when the wind is high 

I'm sailing beside you in your lonely sky

.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

ببین دختر خانوم ... بی خود خودتو برا من یکی لوس نکن ... اون وقتی که نشستی هی خاطره ی مردد رو مصمم کردی که این پسره بچه ی خوبیه و من تاییدش می کنم، باید به فکر الانت بودی که می خوای باهاش حرف بزنی اما در دسترس ات نیست ... الانی که داره بارون می آد ... خاطره که یادش نرفته الان تنهایی برای من اصلا خوب نیست. هان؟!

هی آقاهه ... حیف که خیلی ازت خوشم اومد، حیف که خیلی با شخصیت و مودب بودی، حیف که درس خوندنت دهن منی که همیشه به این یه موضوع گیر می دم رو بست، حیف که خاطره تایید آخرو از من خواست! ... وگرنه میومدم بهت می گفتم پاشو این دوست منو بهم پس بده آشغال . . . حیف.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

 بارون و دوست داشتی یه ر و ز . . .

 

پ.ن۱: روزای آفتابی رو به روم نیار. دلم گرفته!

پ.ن۲: وقتی نیستم...  وقتی نیستی...

 

بارون می اومد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

ببین .. ! من می خوام اینجا از ترس هام بنویسم ... از ناراحتی هام ... از دلتنگی های مسخره م ... از اعصاب خوردی هام ... اوکی؟

پس سعی نکن رو اعصاب من باشی. بذار تو این دنیای مجازی که خدا رو شکر امکان دیدن هم رو نداریم راحت و مسالمت آمیز زندگی کنیم ... من پایه ی پیاده روی رو اعصاب مردم نیستم. لا اقل اینجا ...

....

پ.ن: سه تا مانتو خریدم ... یوووووهووووو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت   توسط توهم  | 

                      

 

 

 

امضا ء : دختری که کودکیش را دوست نداشت.

 

 

پ.ن: مثل اینکه آدمای آشغال همه جا هستن! -------> عکس حذف شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت   توسط توهم  |