تبليغاتX
. . . توهم

. . . توهم

Lost in thought and lost in time

من می خندم به نبودن تو و تو می خندی ... نه! تو نمی خندی ... من، یادم میاید که تو می خندیدی به نبودن ها و می گفتی "به حرمت بودن ها ... " وقتی که من، خنده ام می گرفت از "اگه یه روز بری سفر" و همان " دوستت دارم سبد سبد" را ترجیح می دادم ... من میخندیدم ... و تو تلاش می کردی که نخندم! که بفهمم! که ببینم! که حس کنم ... و ن ش د/

حالا اما ... هم می فهمم، هم می بینم، هم حس می کنم و هم به حال مرگ می افتم وقتی می بینم " اگه یه روز بری سفر" کار خودش را کرد و آن "دوستت دارم سبد سبد " لعنتی، نفرت انگیز ترین نوای گوش من است و تو دیگر ...

بی خیال ... !

فقط! ... کاش می شد برای شنیدن اسمم لازم نبود هشدار ها رو جدی بگیرم ...

 

بیا بخندیم./

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

 

-- مامان! کلید منو ندیدی؟

_ عزیزم یا تو اتاقه یا تو هاله یا رو میز آشپزخونه س یا تو ماشین افتاده یا رو در مونده یا تو کیفته یا اینکه گمش کردی!

-- آهان! مرسی.

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

درست 24 ساعت قبل در این ساعت، پیش پسری بودم که 6 ماه زودتر از من به دنیا اومد و همیشه 6 ماه ازم جلوتر بود. حتی الان که یک سال عقب تره ...

 پسری که قشنگ صدام می کرد ...

درست مثل تو ///

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

S i L e N c E

 

کمی برایم سکوت کن ... می شود؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

پرسه بزن تو یاد من ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

آره تو راست می گی ... همه چیز خوبه ... همه چیز سر جاشه ...

اون چیزایی که نوشتم و پاک کردم رو هم بی خیال.

فقط ...

یادم ننداز که وقتی راه برگشت نیست، فقط باید رفت ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

نگو چنین و چنان

                          دیر می شود گاهی . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

 

من فقط حواسم نبود ... باور نمی کنی؟

 

faghat mitoonam jooyaye ahvalet bashamo

arezoo konam ke khoobe khoob bashio

darsatam pas she

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

 

_ اون آهنگه رو شنیدی می گه: دلبرکم چیزی بگو؟

+ آره ه ه ه ه ه

_ پس چیزی بگو دیگه ...

+ ...   (بوق/ بوق/ بوق/ بوق)

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

 

لامصب آرشیو اینجا برام مثل آبیه که بریزی رو آتیش و .... فینیش ....

زور نزن! نمی فهمی چی می گم/

 

 

پ.ن: هی تو! آره گیر کرده ... حرفیه؟ (الان می گی نه! من ضایع می شم) 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

 شهرزاد  نمی دونم چی بهت بگم بچه .... این پستت رو دارم با تک تک سلولهای بدنم حس می کنم ... حس ... می فهمی؟ هاااان؟

حیف که استاد گند زدن به رابطه های نزدیکم ...

وگرنه خوب بود اگه بهت نزدیکتر می شدم////

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

هر روز تنها تر از دیروز .... با هر قدر که میل داشته باشید گارانتی.

 

                                                                    محصول جدیدی از اخلاق سگی من//

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

اینکه الان خاطره ناراحته و من بهش زنگ نمی زنم یا نمی رم پیشش،

فقط و فقط به خاطر اینه که خودمم ناراحتم

و اینکه چرا اون به من زنگ نمی زنه یا پا نمی شه بیاد پیشم هم

 فقط و فقط به خاطر اینه که خودشم نارحته!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

بازم ازم تعریف کردی آشغال؟ ... چه جوری حالیت کنم که این کار رو نکنی؟ هاااان؟ آخه این دیگه چه احترام مزخرفیه که من برات قائلم؟ اه ه ه ه ه ه .... آخه من برای خودت می گم! روزی که بفهمی همه ی این تعریفات زر زر بوده ... بدبخت! روزی که بفهمی من دیگه چه آشغالیم //// بفهم دیگه ......

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

Because of you I am afraid

 

بیا استرس رو بذاریم روی کانونش. حالا چی کار داریم که گرمه یا نیست .. ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

. . .

مجال،

 بی رحمانه اندک بود

و واقعه ،

سخت نامنتظر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

 

چس ناله هم عالمیه برا خودش ها!

 

 

پ.ن: دقت کردین این کامنت دونی همین طور با من میاد بالا!؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

خیلی قاطیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

ببار ای ابرکم بر من ببار و ساده تر شو ...

ببین! آدمهای این شهر احمقن ... بابا بری پایین بیای بالا، نظر من همینه که گفتم! اینقدر هم یادآوری نکن که خودمم یکی از اونام ... خب؟ می دونم! خنگ که نیستم در اون حد ...

امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره ... امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره ...

هی نیستی! هی عدم! آهای هیچی! این ترانه هم مثل من خله که نفس نفس دوست داره ... مگه نه؟

 

اینکه خاطره و امین دارن میان دنبالت ببرنت بسکین رابینز خیلی فکر مطبوعیه. ولی اینکه من می خوام خر شم آدرس اینجا رو بدم به امین اصلا! .... بدم؟ ندم؟ بدم؟ ندم؟ ..... نه ، نمی دم///

 

 

پ.ن: هی مریمی! تو این دنیای مزخرفی که برا خودت ساختی غرق شو ... زووووود ///

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

 

                                        

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

نمایشگاه کتاب رو درست کردن برای مردای عقده ای شهر من، تا عقده های هزار ساله شون رو تو سالنهای شلوغ با چسبیدن به من و زن شهر من خالی کنن ... می ترسم ... از مردای عقده ای شهرم می ترسم ...

 

 

پ.ن: حالا هی طرح بدین که دانشگاه ها هم جدا بشه ... تا مردای عقده ای شهر من، عقده ای تر بشن ... ///

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

وقتی می بینی همین جور نشستم رو تختم و هیچ کاری نمی کنم، یعنی حالم خوب نیست و دارم فکر می کنم ... حالا هی ازم بپرس که نمایشگاه خوش گذشت یا چرا هیچی نخریدی ... بعدشم یه ریز بگو که امشب دوست داری بریم فلان جا و اگه نیای خب نمی ریم اصلا! برو بابا ... برو بیرون ... کار من و تو از این حرفا گذشته ... یه چیزی که باید باشه نیست ... من پایه ی ادا درآوردن نیستم ... ادای دخترهای عاشق پدر ...

شاید اگه قبلا بود ... برات از این صدهزار خلاء ای که تو زندگیم هست می گفتم ... اما نه ... چرا چرت می گم...  اگه قبلا بود من احساس خلاء ای نمی کردم ... نه بابا؟ نه بابای عزیزم ... ؟ نه بابای خوبم؟ ...

 

بگذریم ... فعلا که همین الانه و قبلا نیست. و دخترت داره حرفاش به تو رو اینجا، توی یه دنیای بی در و پیکر مجازی می نویسه ... دخترت داره می ره به سمت نابودی و تو نمی دونی ... یا شایدم می دونی وعذاب هم می کشی" ولی همینه دیگه" ... اینو همیشه خودت وقتی کم میاوردی می گفتی ... هنوزم می گی؟ ...

....

بی خیال بابا ... برو صدای اونو زیاد کن ... مرسی ... سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

نازنین از فقس بیزار من ...

جای تو گوشه ی خاموشی نبود

همدل و همراه من...

خونه ی تو،

پشت پرده ی فراموشی نبود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

به کدامين پرنده باید سلام کرد و به انتظار کدامین بهار بود و با کدامین ابر گریست در حالی که تو در چشمانت بهار، ابر و پرنده را داری و من از آن زمان که بهار رفت، پرنده گریخت و ابر پراکنده شد، دانستم آنچه مرا به تو پیوند می داد تنها یک خاطره بود. خاطره ای از یک باغ لبریز از گل...

همين///

پ.ن: احمق منم که می خوام تنهاییمو با دنیای مجازی پر کنم. نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

 

خیلی وقت بود کسی بهم نگفته بود "مریمی"

همین جوری گفتم! نترس!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

پیرزن ها چند نوعند. و باید خیلی شانست مشکل داشته باشه که یک روز کامل رو با چند تا جیغ جیغوش سپری کنی.

 چند تا جیغ جیغویی که از" مقدار رنگ سیاهی که باید با رنگ موی شماره ی 7 و 6 ترکیب بشه تا فندقی از آب دربیاد " و " اون استخری که شنبه، چهارشنبه ها میرن بهتره یا اونی که یکشنبه، سه شنبه هاس!" مورد بحثشون هست تا "نحوه ی ماساژ دادن پشت شوهره رو به موتشون وقتی که از حموم میاد!"

و منی که فکر می کنم اینا چقدر هنوز امیدوارن به زندگی! و شب با خاطره به این نتیجه می رسیم که اگه ما خدای نکرده تا سن اینا زنده بمونیم قطعا علیل و ذلیل و دپرس و بدبختیم! از اونایی که همه ش می گن خدایااااا مرگ! دیگه استخر و رنگ مو و ماساژ چه کوفتیه؟؟؟؟ ... بماند!

 

پ.ن:  فریادی و دیگر هیچ ،

          چرا که امید آنچنان توانا نیست

          که پا سر یأس بتواند نهاد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

امممم .... !

اتفاقی که داره می افته اینه که من دارم عاشق دکتر *** ، استاد عزیز یکی از درسام می شم ... !

جالب اینجاس که همه باهاش بدن! اما من دارم عاشق اون چشماش می شم که وقتی نگات می کنن نمی تونی جم بخوری . در حقیقت میخکوب می شی ... و عاشق اون اخلاق سگی و گهش!

 برای اون صدای یواشش که ازش جدیت می باره هم می می رم!

خدایا عاقبت ما رو به خیر کن!

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

ای دل!

می دونی از کی نرفتم کلاس زبان!؟

اممم ... از روزی که باید خلاصه ی فیلم Alrxander رو می نوشتیم و من به جای همه ی Alexander ها، نوشتم Alexandra و استادمون جلسه ی بعد از همه مون به خاطر نوشته های خوبمون تشکر کرد!

اصلا هم متوجه نشد که من چه اشتباه خفنی کردم! نه که الکساندرا اسم دختره!!! نه یه لندهور که کشور گشایی می کنه!

با این حال هنوزم پسرای ترجمه همزمان وسوسه م می کنن برای ادامه ی یاد گیری زبان!

 

پ.ن۱: ای دل اگر قاشقی ... در پی بشقاب باش!

پ.ن۲: اگه شمام جای من بودین و امروز یه سری اراذل اوباش برده بودنتون پسر بازی! الان اینا رو  می گفتین! (نظیر پی نوشت بالایی!)

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

وقتی از نگاه کردن به دیوار خسته می شی. وقتی این تلفن زنگ نمی زنه. وفتی تو زنگ می زنی ولی بازم اون ور نمی زنه. وقتی می خوای حرف بزنی اما کسی نیست. وقتی ورقهاتو ولو کردی رو میز اما نمی دونی باید چه کار کنی با این همه عدد. وقتی پروژه ی نیلوفر هم از اون طرف داره بهت چشمک می زنه. وقتی تو یادت میاد که قبلا ها عرضه ی این جور مرام بازی ها رو داشتی نه الان ... وقتی می خوای داد بزنی. وقتی کسی نیست. وقتی تنهایی. وقتی دستات می لرزن. وقتی سرت دیوارو می خواد. وقتی آغوش می خوای. وقتی دستایی می خوای که دستتو بگیرن. وقتی خل شدی. وقتی داغونی. وقتی نمی دونی اتاقت رو چه رنگی کنی. وقتی هیچ چیزی تو نظرت فرقی نمی کنه. وقتی هی می گی نو دیفرنس ... وقتی تنها دوستت با عشقش رفته جمشیدیه ... وقتی یه عکس لعنتی یادت میاره که این 4 نفر دیگه به جز تو که دارین توش لبخند می زنین الان باید پیشت باشن اما معلوم نیست هر کدوم کجای این شهر لعنتی اند ... وقتی هی یادت میاد یه نگاهی رو که خیلی نگاه آشنایی بود. وقتی می خوای بزنی تو سرت وقتی می بینی آدمای شبیه به هم اینقدر زیادن ... وقتی دلت نه گرفته نه ناراحته نه خوشحاله نه هیچ چیز دیگه .... وقتی می بینی همه ی اون قرارهایی که فقط و فقط با خودت گذاشته بودی که همه چیز رو فراموش کنی و راجعبش نه با کسی حرف بزنی نه اصلا یه اپسیلون بهشون فکر کنی ... وقتی دلت می خواد همه ی اون دروغا از یادت برن. وقتی می خوای فراموش کنی ...... اما نمی شه //// می شی مثل الان من که حالت از اشک و دستمال و چشمای همیشه قرمز به هم می خوره ... شوخی نکن با من .... باور کن تقصیر خود خود خداس که آدمای شبیه به هم زیادن ... باور کن ....

 

 

 

پ.ن: کامنت دونی تقصیر علیرضا و پردیسه//////

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم  | 

می خواهم بلند شوم ... همین طور خیره نگاهم نکن ... کمکم کن ...

 

اینجایی که من هستم، رسم بر این است که گلدان های خانه ات را بدهی و نفرت هدیه بگیری ... رسم بر این است که خنده هایت را بدهی، به جایش اخم بگیری ... عشق را بدهی، پس مانده های خواب دیشب را بگیری ...

اینجا صبح ها دست شیطان را می بوسیم ... و شبها ... مست از همان بوسه ی صبح، در آغوش شیطان می خوابیم ... اینجا ...

 

اینجا جای خوبی نیست ... همین///

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

رهی معیری یه شعر داره می گه:

 

چرا آتش زدی در خانه ی ما؟

                                    رهی را با نگاهی می توان سوخت ...

 

پ.ن: همون ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

عروسک جان ...

عروسک جان چه خوشبختی

نه در دل غصه ای داری

نه سر در آستان این سرنوشت شوم می سایی

نه چون ما روز و شب، پیوسته در جنگی

نه عاشق می شوی هرگز

چه خوشبختی عروسک جان ...

چه خوشبختی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

صدای مهربانی می آید ...

                                 باز بی خبر آمدی؟

 

 

پ.ن: ب ا ر و ن  ../

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

ببین ... اصلا بیا بگذریم ...دیگر حتی این درخت کنار پنجره هم می داند سیاهی ها همیشه هستند.

به این فکر کن که دخترک دیروز می خندید ... آنقدر سرمست که کسی طعنه ای زد از "ماری جوآنا "! دخترک دیروز می خندید ... به پسرهای پشت چراغ قرمز ... به آدمهای به پوچی رسیده ای که لبخند مسخره شان را پشت فنجان قهوه شان جاسازی کرده بودند ... به خانوم کاملا محجبه ی توی ماشین گشت پلیس! ... به در ... به دیوار ... به ترافیک ... به چراغ قرمزهای بی تفاوتی ...

دخترک دیروز می خندید ... به جز یک جا... که نفس هم نمی کشید ...

که نفس هم نمی کشید ...

که نفس هم نمی کشید ...

که نفس هم نمی کشید ...

 

آن هم دیگر مهم نیست ... ماری جوآنا را دریاب!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

 

هر کی رو تا گفتی نفس ... پنجه شو زد رو نفست

به هر کی تا گفتی کلید .... قفس زدش رو قفست

 

 

پ.ن: ----> دهنمون سرویس شد تا پیدا شد ها!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

زیر کوهی از کتابا و فیلما و سی دی هایی که خاطره ی عزیز برام آورده تا بخونم و ببینم و گوش بدم تا کمتر فکر کنم (!)، دارم دنبال کارت اون مغازه ی کتاب فروشی تو انقلاب می گردم که به امین گفته بود کتابی که من می خوام رو میاره تو این هفته! ...

نیست اما! ... خدایا ترم تموم شد من هنوز یه دونه تمرین هم از این درسم حل نکردم ...

 

بی خیال ... آقای pink floyd  شما به این حرفا کاری نداشته باش!  !Hey You رو بخون داریم حال می کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

 

              ما را که برد خانه . . . ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

اگر حوصله کردی ...

خانوم گوگوش! حالا هی بغل گوش من داد بزن که پاشو پاشو، پاشو گلدونو بیار ... خسته نشدی مادر جان!؟ مگه نمی بینی گلدونا همه شون خشکیدن؟ ... چشمات ضعیفه برو عینکت رو بزن تا خاکاشونو ببینی مثل دشت کویر شکسته شکسته ن ....

خوب که دیدیشون، بیا پیش خودم ... بیا می خوام برات تعریف کنم از محبوبه هایی که تو این گلدونا زندگی می کردن و شبا عطرشون مستت می کرد ... اگه حوصله کردی، برات از درخت گیلاس حیاطمون هم می گم ... اگه حوصله کردی ...

 

پ.ن: خودتم نیومدی، اون کامبیزو بفرست یه دهن قند و نبات رو بخونه برامون حالشو ببریم! ...

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

این مردمان کم و کسرشان بسیار است ...

مشکل دارند ... گاهی می ترسند ...

 مثل من، که از ایهام و استعاره می ترسم ...

از سرودن شبیه بزرگان بی مورد می ترسم،

 از نگفتن بعضی حروف سه نقطه، به نقطه، که نقطه چین از بی چرا ... !

 

حالا یک شعری بخوان مولیا

من به کوچه، به باد، به باران پناه برده ام

من به عمد، بر بعضی حروف ساده مکث می کنم.

خیلی ها از میان ما رفتند

ما نتوانستیم طعم ولرم خاک و یک خواب تشنه را تحمل کنیم ...

 

 

پ.ن:   دیدی ... ؟

          شعرهای این همه ساده تر از باران نیز

          برای بی قراری من ... وطن نمی شوند . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

 

باشه .. باشه ... دل من از آسمون، معجزه اصلا نمی خواد دیگه ...

اما جون مادرت بگیر بشین!

 نمی خواد بری گلدون مولدون بیاری برام ...

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

 برایت شعر خواهم خواند

  برایم شعر خواهی خواند

 . . . .

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

من ...

من دلم سخت گرفته  است از اين
ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك

 كه به جان هم نشناخته، انداخته  است
چند تن خواب آلود،

مشتي ناهموار
چند تن ناهشيار  ...

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم 

تو نمی فهمی اندوه مرا ///

از همون لحظه ای که گفتی دوست داری امشب باهات بیام لرزش دستام شروع شد ... درست از همون لحظه ...

وقتی تو ماشین شروع کردی به حرف زدن و گفتی نمی دونم اینا رو به کی بگم، پاهامم می لرزیدن ... دم خونه ی اونا که رسیدیم سر گیجه هم داشتم ... و بغضی که تو دیدی چه قدر سخت دارم قورتش می دم ... تو دیدی ... تو دیدی ...

اینم دیدی که اومدم مثلا به صاحبخونه کمک کنم و بشقاب از دستم افتاد و همه چیز ریخت و ... همه گفتن که مریم م م م جان! چیزی نشد که! ... اما بازم تو فقط لرزش دستامو دیدی ... فقط تو ...

برگشتنه که بازم حرف می زدی، منو ببخش ولی پر بودم از نفرت ... می شناسیش که ...

برا همین داشتم فقط به این فکر می کردم که چه اس ام اسی برای امین بزنم و بهش تسلیت بگم بابت فوت یکی از عزیزاش ... ببخش ... تو حرف می زدی با من و من ... داشتم جمله های اس ام اسم رو این ور اون ور می کردم که خیلی کلیشه ای نشه ... منو ببخش ... تنفر رو که می شناسی بابا ... نه؟!

کاش دیگه باهام دردودل نکنی بابا ... باور کن پره پرم ... بدجوری ظرفیتم تموم شده ... کاش بفهمی ... ب ا ب ا . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت   توسط توهم