و من با چشمان خود،
دیدم کسی را که در آسانسور خانه ای که مهمانی دعوت بود،
ناگهان یادش آمد که یادَش رفته از خانه روسری سر کند!
و من با چشمان خود،
دیدم کسی را که در آسانسور خانه ای که مهمانی دعوت بود،
ناگهان یادش آمد که یادَش رفته از خانه روسری سر کند!
دیدی؟ .... دیدی من اهل این قرتی بازیا نیستم؟ وقتی می بینی بعد از امتحان حرف نمی زنم و حالم بده، هی گیر نده که حالت به هم می خوره از آدمایی که به خاطر امتحان غصه می خورن. چون نمره ها که اومد، خودت میای شرمنده م می شی وقتی می بینی از یه امتحان 60 نمره ای فقط 3 نمره گیرم اومده.
نمره ی میان ترم رو هم به رخم نکش ... من وقتی سر جلسه حوصله ی نشستن ندارم، همین می شه، حالا اگه خدای انتگرال گیری هم باشم ///
بیا ذل بزنیم به عکسهای دهکده ی لاویچ ... همونا که مثل دهکده های کارتونای بچگی قشنگ و سبزن ... اونجاها که لوسی مِی، می دوید و اون یکی خواهرش به پاش نمی رسید. یا اونجایی که هایدی براش دلتنگی می کرد وقتی پیش اون دخترک مایه دار تو شهر بود.
دلم اون مادربزرگ مهربون قصه ها رو می خواد که هیمشه نوه هاش رو جمع می کرد و براشون قصه های خیالی می گفت تا بخوابن. نکنه اینا همه ش دروغه؟ یا شایدم مال یه زمانی غیر از زمان ماست. مام بالاخره تو زندگیمون یه چیزایی داریم دیگه. مثلا یه عالمه خاطره داریم که نمی دونیم چه جوری جایگزین کنیمشون. یا یه عالمه حرفای نگفته که نمی دونیم کجا ببریمشون. اینو که دیگه یادمون نمی ره .... یه عالمه کارای نکرده داریم. مثل مردن!
می دونی چی شد؟ امروز وقتی اون دخترک رو پیاده کردم، از حواس پرتی نزدیک بود زیرش کنم. جیغش رفت هوا! یه پسره هم تیکه پروند که واستین افسر بیاد ... اما من فقط یه لبخند به دوستم زدم و گازش رو گرفتم و ... می دونی؟ اون ساعت هتل ... فقط پاتوق یه سری مرد کراوات به گردن هیزه که به بهانه های کاری، دور هم جمع می شن و بد بختی هاشون رو تو فنجونای قهوه شون بالا میارن ...
هی! تویی که رو به روی من می شینی و ازم می خوای نقاشی رو ادامه بدم، یه نیگا به دستام اگه می کردی، می دیدی دارن می لرزن، خفه می شدی ... دیگه هم راجع به عکاسی مزخرفِ من باهام بحث نمی کردی ...
راستی ... هوس کرده بودم سنگای کنار ساحلو بکشم ...
می شه تا خود صبح دنبال کلمه گشت و پیدا نکرد.
باور کن ///
تو هم اگه مثل من مغزت پر بود و معده ت خالی، همین نصفه شبی می رفتی سالاد با سس هزار جزیره و از اون سرکه سیاه ها می خوردی.
یه چیزایی می خواستم بگم که حتی تو هم باید خیلی خوب گوش می دادی چون نمی دونی. اما باشه فردا ...
سکوت می خوام ... فقط سکوت ...
سکوت ... مثل شعر حافظی که نتونستم بخونم.
باور کن حافظِ نامرد داشت پرده دری می کرد!
حال کردی سریع یه دونه بی ربطشو پیدا کردم وخوندم!؟
ای دلِ ریش مرا با لب تو حق نمک حق نگه دار که من می روم الله معک!
و من ...
کماکان از تنهایی شبهای این اتاق صورتی بدم می آید. وقتی وقت اداری زندگی تمام می شودو من با تمام آدمهایش خداحافظی می کنم تا فردا ...
آهنگ Bang Bang مهمان تنهایی هایم است و باد سردی که از کولر می خورد توی صورتم ... کسی که در اتاق کناری من از رنگ سبز دیوارهایش بدش می آید با کولر نیز میانه ای ندارد ... یعنی دریچه اش را بسته تا تمام این سرماهای مصنوعی بخورد توی صورت من ... و منی که این سرمای مصنوعی را ترجیح می دهم به سرمای واقعی زمستان ها ...
تمام این دیوارهای صورتی را بوی آشنای سیگاری پر کرده که اصرار داشتی نگه دارم تا بخری. و پدر خوش خیالم که قانع می شود که چقدر بد است که بچه های کتابخانه ی دانشگاه ما اجازه ی سیگار کشیدن دارند!
راستی ... تو کی ای؟ و از کجا می دانستی که نباید دستهایم را بگیری؟
تو برایم آشنا بودی. از همان روزی که تاب بازی می کردم و می دویدی که ورزش کرده باشی! همان روزی که زخم بخیه هایت تازه خوب شده بود و می ترسیدی بابت سرباز کردنشان ... تا همین دیروز که می ترسیدم از سرعتت ولی لجبازانه سکوت کردم و تو دلت برایم سوخت وقتی با پاهایم ترمز می گرفتم و رنگم پریده بود لحظه ای که برای چند ثانیه نزدیک به تجربه ی مرگ زیر یک کامیون له شده بودم!
برایم آشنا بودی وقتی حرف می زدی و من می گفتم تو وقتی حرف می زنی هم هنوز داری فکر می کنی! ... و تویی که آنقدر با حواس جمع و جدیت به حرفها گوش می دادی که من یادم می رفت اصلا چه می خواستم بگویم!
راستی این ها را بی خیال... خاطره سازی که کاری ندارد ... این تحمل خاطره هاست که کلی کار دارد ... من پایه ی بازی با این خاطرات لعنتی نیستم...
... شاید همین امروز و فردا بابت اینکه دیگر نمی بینمت، تشکر کنم ازت! باور کن به خاطر خودت ///
من گفتم مرداب ... منظورم باتلاق بود ...
تو فهمیدی اشتباهمو
بهم خندیدی
خ ن د ی د ی
به من
یکی به این ملت خنگ حالی کنه وقتی می بازیم اصولا نباید بوق و شیپور زد ساعت یازده شب.
پ.ن: خدایا شکرت! این پسرا الان دپ می شن فردا گند می زنن امتحانشونو!
تا نیایی تو،
من چراغی در شب راهت میاویزم ...
پ.ن: باور کن اما بعضی وقتا نمناکی ها با سیگنال ها هم منتقل می شن ////
--- من یه حس ناشناخته دارم! به نظرتون عشقه؟
== نه عزیزم! بچه شدی ها! دلشوره ی امتحاناس!
امشب، دیشبِ همون روزیه که قرار بود پس فرداش تو رو ببینم! اما چون برنامه عوض شد و امروز دیدمت، در نتیجه امشب می شه شبِ همون روزی که قرار نبود ببینمت تا پس فرداش، اما دیدمت، آخه برنامه عوض شد. فهمیدی؟
از این بچه قرتیا دیدین که شب امتحان می شینن زانوی غم بغل می کنن انگاری تموم مشکلات دنیا حل شده فقط این مونده که اینا صبحش می خوان گند بزنن!؟
دیدین!؟
...
من یکی از اونام!
ما همه مون یه کانالو داریم می بینیم،
اینو از صداهایی که اکو می شن، می شه فهمید ...
نوشتم که ثبت شه:
از هر کس خواستم، هیچ خری باهام نیومد دانشگاه درس بخونیم.
یادم موند.
شب،
شبه ...
حتی اگه همه ی ستاره ها بشن ماه ...
باور کن ///
....
کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری؟
...
اگه لطف کنی اون دستمال رو سفت تر بگیری تا بتونم محکم تر فین کنم ممنون تر می شم! نمی خواد اشکامو پاک کنی!
بنویس هر چی که ما رو به سر اومد
.
.
.
حوصله ندارم بنویسم!
- هی ... نبودن ها، تا تاریخ کدام روز کدام ماه از کدام سال تمدید می شوند؟ می دانی آیا؟
= درباره ی قیامت چیزی شنیده ای؟
- ///
آدمها که برایت یک دست شوند، دیگر تو هم مثل من می توانی ساعتها بنشینی با کودکی سه ساله بازی کنی. می توانی " یه کمی منو دوسم داشته باش" رو باهاش فریاد بزنی. می توانی برای مادرش از هر دری حرف بزنی مثل یک خاله زنک بی کم و کاست. می توانی ذهن پدرش را مدتها مشغول کنی به اراجیفِ حرف حساب نمایی که دهن خودت هم باز مانده از کجا به هم می بافی.
...
آدم ها که برایت یک دست شوند، دیگر نمی خندی به حماقتشان. فقط شاید کمی برایت جالب باشد تعجب دیگران را از این تغییرات یک هویی ات ببینی ... چرا دروغ؟ من همیشه از سر کار گذاشتن آدمهای یک دست اطرافم کیف می کنم ....
...
خلاصه که ... روزگار غریبی ست ... نازنین! آدمها برایم یک دستند. دیگر خاطره ای هم وجود ندارد.
مامان: آژانسیه تمام راه یه آهنگ گذاشته بود می گفت: تو از 365 روز سال 364 روز در به دری! اعصابم خورد شده بوددیگه. توام از این چیزا داری؟
من: آره . الان برات می ذارم.
مامان: (با تاسف!) حیفه وقتت نیست می ذاری برا این اراجیف؟؟
(چند دقیقه بعد)
من: مامان ...
مامان: یه دقیقه ساکت ببینم چی می گه این!
من: ![]()
امروز دختر تنهایی را دیدم که گوشی موبایلش مثل من بود ... صدایی در گوشم پیچید که "هیچ کس اینو نمی خره!" ... و تعجب کردم از هیچ کسی که اینو خریده بود و چقدر مثل من لبخندش را ماهرانه روی صورتش نقاشی کرده بود. و چقدر در آن قنادی خنک، بالا پایین رفت تا دسر مورد نظرش را بیاورند! و منی که محاسبه می کردم چه جوری از پارک بیام بیرون که به بی ام و ای که ناشیانه پارک کرده بود نمالم!
امروز فهمیدم هیچ کس ها هم "My Immortal" گوش می دهند ... تعجب کردم ///
گرمای هوا غیر قابل تحمله!
آقای احمدی نژاد! دو تا پیشنهاد دارم برات! یکی اینکه کلا کشف حجاب کنی ما هم مثل این پسرا با تی شرت و شلوار بچرخیم! یکی هم اینکه اگه قبلی به غیرتتون بر می خوره، خیابونا رو هم زنونه مردونه کنین بره! .... من یکی طاقت این مانتو و مقنعه و روسری رو تو گرما ندارم به جون خودت ...! گفته باشم نگی نگفتیا///
نه دیگه حس و حال گوش دادن هست نه حس حال دلداری دادن نه حس و حال فحش و بد بیراه گفتن و سرزنش کردن. آخرشم هیچی حل نمی شه. کلی چیز حل نشده هم اضافه می شه تازه ... آره عزیزم. تموم داره می شه. محاسبات من درست نبود این بار ... امین همه ی زندگیت شد/////
دلم شکست. وقتی سکوت کردی ... حالا هم کاش بری موبایلتو روشن کنی تا این عشقت چند وقت یه بار به من زنگ نزنه و سراغت رو نگیره ...
دلم شکست خاطره ... اما بی خیال ...
زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه ...
ساغر و باده بود بر سر و دستم به تو چه
تو به محراب نشستی احدی گفت چرا؟
من که در گوشه ميخانه نشستم به تو چه
آتش دوزخ اگر بر سر ما ميريزند
تو که خشکی چه به من من که تر هستم به تو چه ... ؟
هنوزم می گم ... مرگ یعنی تعجب///
آره خیلی نمی شناختمش. ولی قیافه شو خوب یادمه وقتی توی اردو آخری کل انداخته بودیم سر رشته ی ما و رشته ی اونا و اون تا تونست از رشته شون دفاع کرد و آخرش که دیگه خسته شده بودیم از کل کل، خیلی ساده گفت: من از درسی که می خونم متنفرم ... دلم می خواد برم پیش بابام کار کنم.
حالا فقط یه عکس ازش به در و دیواره با یه ظرف خرما و پسرای مشکی پوشی که بلدن بلند بلند گریه کنن/
اون مرد چاق سیبیلوی تریپ قیصری که تو خط نوبنیاد تا آخر اون خیابون دراز کار می کنه رو همیشه دوست دارم! شاید به خاطر اینکه عادت نداشت تا ته خیابون بره اما اون روز که من حالم بد بود تا آخرش بردم و گفت: نبینم با این غیر خطی ها بریا آبجی! امنیت نداره! تا می رسی این سر هم زود زنگ نزن بیان عقبت! من خودم تا 9 شبم بخوای در خدمتم!
هی! من خیلی آدم فروشم. باور کن. نشونه اش هم همین امروز که رو به روی اون پمپ بنزین مزخرف – چه فرقی می کنه؟ – آرزو کردم زمین دهن باز کنه و اون دو دختر الکی خوش رو ببلعه تا من تنها باشم و ...
اینم بی خیال ...
بذار بازم تخصص نداشته م رو به رخت بکشم و با هم بخندیم به من!
خوابیدم. خواب برادرم را دیدم که خواهرم را می خنداند. و مادرم که به آنها سیب های تازه رسیده ی درختان باغ پایین را می داد. همان هایی که پدرم وقت آمدن چیده بود. که ناگهان باد شدیدی آمد و مرا با خود برد ...
بیدار که شدم اما، همه چیز یادم آمد ... من تب داشتم و کابوس می دیدم! به همین راحتی ///
برادرم در یک صبح پاییزی دانشجویی عاشق شد! اما نخواست که بفهمد، تا همین صبح زمستانی فارغ التحصیلی! من هم بودم آخر! کنار آن دخترک به تمام معنا مهربان صبحانه خوردم در رستورانی که نامش اردک آبی بود ...
و خواهرم ... او هم روزی، بین تمام رفتن ها و نرفتن ها عاشق شد! عاشق قورباغه ای که تشریحش می کرد ... چقدر عاشق بود و خوشحال. و چقدر متنفر شد و ناشاد.
...
بی خیال! بیا به این فکر کینم که استادی که اصرار دارم عاشقش شوم، 28 سال دارد! چه کار داری که 50 ساله به نظر می رسد! اصفهانی هم که هست! شاید برای همین است که صدایم می زند تا تذکرهایش را به رخم بکشد ولی در کمی لبخند و محبت خساست می کند!
...
بی خیال!
اینکه من الان شدیدا احتیاج دارم به اینکه یکی اینجا باشه و یه لیوان نسکافه ی داغ داغ بده دستم و یک جعبه دستمال کاغذی بذاره نزدیکم و اون پتو نارنجیه مو از اون بالا بیاره بندازه روم و دستشو بذاره رو پیشونیم تا ببینه تب دارم یا نه و یه ذره هم اتاقمو مرتب کنه _ بدونه هر چی جاش کجاس ها!_ و یه ذره ورق مرق های این پروژه ی کوفتیه اون استاد سگه که دارم عاشقش می شم رو سر و سامون بده، انتظار نامعقولیه!؟
بذار شوهر کنم! اونقدر ور دل بچه م می شینم که پاشه بگه: کثافت! برو بیرون!! ... بعد من با خیال راحت برم بیرون!