گفتم باشه ... می رم بوم می خرم ... کوچیک ... 30 در 18 ... گفتم یکی از همون طرحهای شلوغ پلوغ ذهنمو می کشم ... گفتم اصلا میریم نقاشی های مارک شاگال رو می بینیم یکی از همونا رو می کشم! ... گفتم وقتی کشیدمش می دمش مال تو باشه. تو دلم هم به ریش خودم می خندیدم ... گفتم بذار خوش باشه.
کنار یه مغازه نگه داشت. رفت توش. اومد بیرون گفت 30 در 18 نداشت، 40 در 25 خریدم.
من وقتی تنهام و کسی نیست خیلی می فهمم که کسی نیست. بعد آروم خل می شم ...
اما تو وقتی تنهایی و کسی نیست فقط یه طوریت می شه که نمی دونی چت شده! ... احتمال می دی مال گرمی هواس ... یا شایدم ترافیک تونل رسالت.
رفتم بپرسم غذایی که تو یخچاله رو می شه گرم کرد خورد؟ که گفت کجایی تو؟ داشتم میومدم پیشت. بعد اومد پیشم و پرسید فردا کجام و کی می رم و کی میام و اوکی مراقب خودت باش و ...
رفت.
خب لابد وقتی گفت داشتم میومدم پیشت نباید خوشحال می شدم دیگه.
به اون شب زمستونی که آسمون داشت از برف منفجر می شد ولی نمی بارید فکر نکن ...
به رد چرخ هیچ ماشین گنده ای روی برف هم فکر نکن ...
دوستت داره ...
می فهمی؟
آبی تر از هر نگاه
و عمیق تر از هر چشمه،
دلتنگ تر از هر پرستو
و نا امید تر از هر غنچه ی پژمرده
تنها . . .
به نگاهی می اندیشم که مرا
آبی
عمیق
دلتنگ
و نامید کرد ...
اصلا کاری نداره ... بازم می شه از همون خیابونا رد شد ... تکیه داد به صندلی سمت شاگرد و آهنگ مورد علاقه رو زیاد کرد ... دستور هم داد که آروم برو یا گاز بده دیگه یا برو بالا یا بپیچ پایین ... مطمئن هم بود که دوستت داره ...
فقطم یه مشکل کوچولو هست ... اونم این که دیگه نه تو، تو بشو هستی و نه اون، برات اون می شه ... همین ...
بی خودی هم آتیش نگیر ...
Don't cry for things that can't cry for you-
-- بیشین بینیم با !
حکم
دختر داری ... زن داری ... عشق داری ... شاهنامه می خونی ... حافظ می شناسی ...
نسل تو باید از این حرفا بزنه، نه "قیمتش رفته بالا" ...
لیلا حاتمی به عزت الله انتظامی.
می گم: بیا از دور قشنگ باشیم. من، از نزدیک، چیز زیبایی ندارم ...
می گه: سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو ور ازین بی خبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت آمدم ... نعره مزن، جامه مدر ... هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو
اینو یه بار دیگه م شنیدم ...خیلی وقت پیش ... خنده م می گیره ... فکر می کنه به اون می خندم، می خنده.
میگه: کی بریم تیتر؟
می گم: نمی دونم ...
می گه: شنبه.
می گم: خدافظ.
می گه: شنبه؟
می گم: نمی دونم ...
به خودم که میام، شبه. و من بین شعرای حافظ و مثنوی غرق شدم.
گفتم: دل پر خون بنگر، چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر، چون و چرا هیچ مگو
فرصت دادم ... مثل قبل ... اما: شنبه ای در کار نخواهد بود ... باید از دور قشنگ باشیم.
آه که نمی دونی چه لذتی تو این کاری که من کردم وجود داشت!
موبایلمو خاموش کردم، خنک ترین شالم رو سرم کردم، هر چی پول داشتم برداشتم، ام پی تری پلیر هم تو گوشم Dance me to the end of Love می خوند، یک عدد بچه ی دوست بابام اومد دنبالم و کاری هم به کارم نداشت و آروم هم رانندگی می کرد و گفت که می ریم بستنی چمن، اما رفتیم آب انار خوردیم، با " آ ر ا م ش ".
همین.
اون کسی که همیشه مشکلات دیگران به نظرش هیچ و الکی و مسخره میاد، منم. اما هیچ وقت حتی یک بار هم اینو نگفتم. هیچ وقتِ هیچ وقت.
اما یکی هست که وقتی می بینه من اعصاب ندارم ولی چیزی هم نمی گم، برا خودش استدلال می کنه که این دختره خوشی زده زیر دلش. بعد هر چی می خواد بارم می کنه و منو احمق خطاب می کنه.
من بازم چیز نگفتم. این برای این آدم بهترین عذابه. بذار کماکان خوش باشه با خودش ... مهم نیست!
اگه کسی دلش خواست ریده شه تو حالش، بگه من خاطره رو یک ساعت بفرستم پهلوش.
اگرم کسی خواست ضعف اعصاب بگیره، بگه من نیم ساعت بفرستمش بغل دست خاطره که داره رانندگی می کنه بشینه.
مطمئن هم باشین که خاطره قابلیت های دیگه یی هم داره. بستگی داره چه جوری بخوای این فرآیند ریدمان صورت بگیره .
! U can win If U want
می دونی مامان چی گفت؟! ... نه بذار بگم چی نگفت ... نگفت عزیزکم چته؟ چرا اینجوری ای؟ چرا حرف نمی زنی؟ یه روز اومدیم بیرون با هم چرا ساکتی همه ش؟ ......... عوضش گفت: از این به بعد اگه دیدی حالت اینجوریه بگو که نیایم بیرون با هم ///
مرسی مامان. با اینکه ناراحت شدم اما باز از اون جسارتای کاذب گرفتم ...
...
شدیدا دلم می خواد همه چیز رو عوض کنم. همه چیز رو ... حتی قالب اینجا. یکی پاشه بیاد کمکم کنه یه دستی به سر و وضع اینجا بکشیم. خیلی یکنواخت شده. هر کی کمکم کنه یه ماچ بهش جایزه می دم! گفته باشم ...
آره ... شدیدا دلم می خواد همه چیز رو عوض کنم. الان تابستونه. من باید از تابستونم استفاده کنم. حالا کو تا خنده های هستریک زمستون ... ؟ فعلا که تابستونه و باید زندگی کرد. از این به بعد صبح ها می رم پارک. خاطره و امین هم پایه ن. اون دوست جون امین هم اگه دلش خواست، بیاد! اصراری نیست تو وجودش!
بعدش باید برم اون مجتمع ورزشیه که بابا می ره استخر توی پارکه پارسال ساختن! هر روز استخر ... نامردم اگه نرم! ... کلاس زبان هم می رم باز. اما نه ترجمه همزمان. این دفعه هدفم قر و فر نیست جدی. بنابراین احتمالا می رم اونجا که اون دختره می رفت می گفت خوبه و فقط هم دخترونه س! خلاصه که پسرای ترجمه همزمان خدافظ! بلوار اسفندیار خدافظ! قروفر و سه ساعت جلو آینه بودن برا هر کلاس خدافظ!
...
اه! داشتم برنامه هامو می گفتم ها ... همین الان به این دلیل که خاطره اعصابمو خورد کرد، و اصلا حوصله شو ندارم، برنامه ی صبح ها پارک به حالت تعلیق درمیاد!
...
ادامه ی برنامه!
این تابستون SPSS و SAS رو کاملا یاد می گیرم. خود یونی کلاساشو گذاشته. می رم. من دیگه نباید هیچ درسی رو بیفتم. درسته دانشگاه سراسریه و به قول اون دختره مفته هر درسی رو 1000 بار بخون!، اما من نباید بیفتم چون می خوام 8 ترمه بشم و بعدش برم همون جا که اون یکی دختره دکوراسیون می خونه، عکاسی بخونم ... یادمم باشه این بار رفتم بیرون یه بوم بخرم دوباره کوبیسم هامو شروع کنم! اون دوتا که تابستون پیش خلق کردم رو قبول دارم واقعا بد شدن اما هیچی بهتر از اونا حال منو که نشون نمی دادن.
در راستای سیاست بازی هام هم باید سعی کنم روزها زودتر بیام خونه تا در بعضی حرفا بسته شه! با اینکه سخته ولی حدود 4 اگه هر روز خونه باشم خیلی خدا می شه! یه ذره دیگران برنامه هاشونو با ساعتای من تنظیم کنن ... چقدر من با اونا تنظیم کنم خودمو؟
آهان ن ن ن ن ن! اینو یادم رفت! از این به بعد زیادتر می رم فرهنگسرا چون هی برنامه های جالب داره و من بغل گوشمه نمی دونم و ملت از کجاها پا می شن میان اونجا ... تازه شهرکتاب هم خیلی خیلی جای خوبیه برای وقت گذروندن ...
یک عالمه فکر دیگه هم تو سرمه که کاملا باید عملی بشن. پایه هم پیدا می شه ایشالا! اگه نشد هم به درک. خاطره که عمرا. چون مامانشم تازگیا باهام حال نمی کنه. اگه دوست جون امین خیلی خودشو چسبوند، اونو می برم چون بعضی وقتا با حرفاش حال می کنم. اما کس دیگه ای به ذهنم نمی رسه که بخوام بیاد! فقط یادم باشه قاطعانه اعلام کنم که زور نزنه من باهاش نمیام اسب سواری! ... به کسی هم ربطی نداره اگه یهو رفتم کلاس سفالگری! همون گل بازی دیگه! اینم یادم نره که می خواستم خورد خورد شروع کنم دیوارامو نقاشی کنم. طرحشم تو ذهنم هست.
بار الها! ببینم چی کار می کنی!
............
پ.ن: امروز: فردای دیروز: ثبت بشه:
روز اول تمامی تصمیماتم با بن بست مواجه شد ///
دهن خاطره باز می مونه وقتی می بینه منی که خودم دائم دارم می زنم تو سرم و دپرسم، نیم ساعت راجع به فواید بی خیالی و گیر ندادن برا دوست جون امین سخنرانی می کنم!

