تبليغاتX
. . . توهم

. . . توهم

من: ببین آدرس خونتونو بده این کتاباتو با پیک برات بفرستم.

اون: اممممم

من: خب بدو دیگه بابا .

اون: نمی تونم آخه آدرس خونمونو بدم!

من: چرااااااااا !؟؟

اون: آخه خونمونو عوض کردیم ! !

من: آهان!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت   توسط توهم  | 

 

هرکه دلارام دید...از دلش آرام رفت....

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

بگو ... بگو

 بارون که نم زد

 رسمو به هم زد

 باز بر می گردی ..

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

به نام پ د ر

آهای حبیبه ... پدر تو، نبود و نبود . خب؟

اما پدر من، بود و نبود.

می فهمی ؟

منم پام رفت رو مین ... خیلی وقت پیش. منم متلاشی شدم. خیلی وقت پیش. منم داد زدم، منم درد کشیدم، منم دق کردم وقتی دیدم بازم تنهام ... منم پام قطع شد حبیبه ... ولی بی خیال ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

 

خاموش باش ، مرغک دریایي
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب

شاملو

.

.

.

می خوام برم ..

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت   توسط توهم  | 

دخترک یک ساعت تمام رقصید. اشک ریخت و رقصید. زار زد و رقصید. بعد که دیگر اشکهایش نیامدند، خندید و رقصید. دخترک شاعر نبود. قهوه دوست نداشت. دلش برای کبوترها نمی سوخت اما تیرکمان را هم دوست نداشت. دخترک فقط تنها بود. همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

 

مثل همون روزی که رفته بودیم انقلاب دنبال کتاب متون. هیچ جا نداشتن. بدوبیراه می گفتیم به استاد بی مزه مون که چه کتاب نایاب بی خودی معرفی کرده. تو از امتحان اومده بودی بیرون. کتاب ما دستت بود! ... و دادیش به ما! البته کار خاصی نکردی خب. دیگه لازمش نداشتی آخه.

یا اون روز که شبو برگردون به اول رو می خوندم و گفتی که یه ربعه خودمو از بلوار اسفندیار برسونم انقلاب و من از اونجا که بودم تا ونک پیاده اومدم و توی راه با خونسردی مجله ی آشپزی هم خریدم عکساشو نیگا کردم! بعد که رسیدم هم تقصیر دوست دختر اون دوست عزیزت شد که کل انداخت که تو عمرا بتونی فلافل میدون انقلاب بخوری و زنده بمونی! ...

حس اون روزا رو دارم. یه جور تنهایی پارادوکسیکال ... فقط صدای اون دختره که توی بزم مهستی و ستار (!) شعر دکلمه می کرد رو دوست دارم ... مخصوصا اونجا که می خونه: " شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد ... "

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت   توسط توهم  | 

 

بعد از عمری منو تو خیابون دیده دست انداخته دور کمر اون دوست پسر ایکبیریش، نیششو باز کرده، می گه واااااااااا ! ریاضی میاضی می خونی؟!؟؟ تو که می خواستی پیکاسوی دوم بشی! از همون اولشم کله خراب بودیا!

خیلی خودمو کنترل کردم که نزدم تو دهنش ... لبخند زدم. تو چشماش نگاه کردم. چشمک زدم. رفتم !

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

 

خدایا .... این آشغالا بی خودی بهت فحش می دن، مگه نه؟

من همیشه ازت دفاع کردما ...

این دفعه اما همه ی تهدیدام جدیه ...

خ د ا ی ا .... صدا میاد!؟

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت   توسط توهم 

می بینی من اعصاب ندارما ...

 اما نمی دونم چرا هوس کردی تمام ماه عسلتو رو اعصاب من پیاده روی کنی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت   توسط توهم  |