کوچ
الکی الکی ... رفتم کافه ی مسیو پرنر
باورم نمی شد تویی که یه روزی اونقد برام الکی بودی که برا راه دادن راه ندادنت یه ثانیه هم فکر نکنم، حالا تبدیل شده باشی به مشکلی زمستانی که نمی دونم چه طوری کجا کی می شه حلت کرد ...
مشکل زمستانی من!
داد و بیداد راه انداخته بودیم سر خاطره، وسطاش چند بار گفتیم که تو کاملا مخت تعطیله. یهو از اتاق پرید بیرون گفت:
آره من تعطیلم، خوش به حال شماها که وازین، پاشین بیاین منم وا کنین!
چند ثانیه ما سه تا انگار که مرگ مغزی شده باشیم همدیگه رو نگاه کردیم و بعد .... اولین بار در عمرم بود که وسط دعوا همه از خنده منفجر شدن!
می
خوام
برم
رو برگای پاییز
پیاده
را
برم
تنها
ی
تنها
بدون
تو
بعد از 15 روز ... دقیقا 15 روز ...
کلاسم تشکیل نشد. اما نرفتم پی کارم. وایسادم. وایسادم. وایسادم. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت ... کلاسش تموم شد. اومد دنبالم. داشت با موبایل حرف می زد. اومدم بگم سلام، گفت سیسسسس! خفه خون گرفتم. از خاطره پرسید منم جریان ازدواجشو گفتم و زدم زیر گریه و چشمام سیاه شد و گفتم زود باشه پیاده م کنه، گفت احمق. گفت اون داره ازدواج می کنه تو ناراحتی؟ گفتم اون داره می رینه به زندگیش. انگار تازه روشن شده باشه، زد بغل سرشو گرفت تو دستاش گفت بیا خودت بشین اینجاها رو بهتر بلدی ...
انداختم پشت یه کامیونه، خفه خون گرفتیم تا خونه/