تبليغاتX
. . . توهم -

. . . توهم

 

انگار کن این ها را من نوشته باشم ... لعنت به این   ت ن ه ا ی ی  ...

 

 

دلم تنگ است برایت، نه برای تویی که حالا هستی، برای تویی که بودی، برای تویی که مُردی، برای همان مرد بلند بالایی که یک روز غروب پاییزی نیمه مهرماه رفت و با رفتنش نه در دنیای من که در دنیای خودش هم مُرد. دلتنگ مردی که با رفتنش یک چیزی، چیزی که نمی دانم چیست در دل من مُرد، چیزی که خیلی مهم بود و حالا مرده است و دیگر هیچوقت خدا هم زنده نخواهد شد، دلتنگ آن چیزی هستم که روزی در دلم می جوشید، دلتنگ آن گرما، آن شوق در نگاه، آن اشتیاق در قلب، آن دوستت دارمهایی که از انتهایی ترین دالان دل بر می آمد.
خسته ام، خیلی خسته.
از این آدمهای عوضی که به بهانه تنهایی آدم، در دلتنگی دل آدم را می کوبند، از این تنهایی لعنتی که مدام آدمهای عوضی را جلوی چشمت سبز می کند و از سر تنهایی مجبوری چند صباحی دروغهایشان را به دل بشنوی و به روی خودت نیاوری که هی یارو! من اگر چیزی نمی گویم از خریتم نیست که از سر تنهاییست که مجبورم ریخت نحست را تحمل کنم .
لعنت به این تنهایی، لعنت!

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت   توسط توهم