تبليغاتX
. . . توهم -

. . . توهم

 

مثل همون روزی که رفته بودیم انقلاب دنبال کتاب متون. هیچ جا نداشتن. بدوبیراه می گفتیم به استاد بی مزه مون که چه کتاب نایاب بی خودی معرفی کرده. تو از امتحان اومده بودی بیرون. کتاب ما دستت بود! ... و دادیش به ما! البته کار خاصی نکردی خب. دیگه لازمش نداشتی آخه.

یا اون روز که شبو برگردون به اول رو می خوندم و گفتی که یه ربعه خودمو از بلوار اسفندیار برسونم انقلاب و من از اونجا که بودم تا ونک پیاده اومدم و توی راه با خونسردی مجله ی آشپزی هم خریدم عکساشو نیگا کردم! بعد که رسیدم هم تقصیر دوست دختر اون دوست عزیزت شد که کل انداخت که تو عمرا بتونی فلافل میدون انقلاب بخوری و زنده بمونی! ...

حس اون روزا رو دارم. یه جور تنهایی پارادوکسیکال ... فقط صدای اون دختره که توی بزم مهستی و ستار (!) شعر دکلمه می کرد رو دوست دارم ... مخصوصا اونجا که می خونه: " شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد ... "

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت   توسط توهم  |