تبليغاتX
. . . توهم -

. . . توهم

 

 روسریم افتاد. تا خونه سرم نکردم. باد می خواستم. بپیچه لای موهام. عین فیلما.

اما بادم نمیومد ...

همدم تنهایی های من، این تابستون، یه دختربچه ی افغانی بچه سرایداری بود که وقتی عصرا می رفتم می شِستم زیر درخت گردوی ته باغ، می اومد برام سیب می آورد. سیب ترش.

دلم براش تنگ شده. اسمش شبستان بود ...

"شبستان" دخترک چشم سبزی که موبایل همیشه سایلنتم را با تعجب نگاه می کرد ... اوهوی ... تو چرا دیگه زنگ نمی زنی؟ ه ا ن ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت   توسط توهم  |