? What did you expect
بعد از 15 روز ... دقیقا 15 روز ...
کلاسم تشکیل نشد. اما نرفتم پی کارم. وایسادم. وایسادم. وایسادم. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت ... کلاسش تموم شد. اومد دنبالم. داشت با موبایل حرف می زد. اومدم بگم سلام، گفت سیسسسس! خفه خون گرفتم. از خاطره پرسید منم جریان ازدواجشو گفتم و زدم زیر گریه و چشمام سیاه شد و گفتم زود باشه پیاده م کنه، گفت احمق. گفت اون داره ازدواج می کنه تو ناراحتی؟ گفتم اون داره می رینه به زندگیش. انگار تازه روشن شده باشه، زد بغل سرشو گرفت تو دستاش گفت بیا خودت بشین اینجاها رو بهتر بلدی ...
انداختم پشت یه کامیونه، خفه خون گرفتیم تا خونه/
+ نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت   توسط توهم
|